گزارش ویژه دبستان / بررسی تاریخ انتخابات ریاست جمهوری در ایران
گزارش ویژه دبستان
یادداشت ویژه دبستان
یادداشت ویژه دبستان / سالمرگ شیخ فضل الله
 
 
 
 

بازارچه





دروغ جاویدان


پرونده ویژه دبستان / 27 سال پس ازعملیات مرصاد

دروغ جاویدان

 


 دبستان - پرونده ویژه     « دیگر وقت آن رسیده است که به ایران برویم. طرح عملیات بزرگی را کشیده ایم که در نهایت منجر به فتح تهران و سقوط رژیم می شود.البته این دفعه احتیاج به ماکت و کالک منطقهای نداشتیم چون این بار قرار است به تهران برویم...البته نام آن را با عنایت به نام پیامبر اسلام «فروغ جاویدان» نام گذارده ایم. و عملیات را به اسم امام حسین(ع) آغاز خواهیم کرد. چون این بار احتیاج به ماکت نداشتیم گفتیم چه ضرورتی دارد؟ خود نقشة ایران را بیاورید! (با چوبدستی از سمت چپ نقشه قصر شیرین، باختران و تهران را نشان میدهد) همانند شهاب باید به تهران برویم...این عملیات باید در عرض 2 یا 3 روز انجام شود چون فقط اگر عملیات با این سرعت انجام شود رژیم فرصت بسیج نیرو پیدا نخواهد کرد چون اصلاً به فکرش هم نمیرسد که ما بتوانیم در عرض این مدت به تهران برسیم و احتمالاً نمیتواند هیچ عکس العمل مؤثری انجام بدهد».

مسعود رجوی در نیمه شب 1مرداد 67 اینگونه در جمع نیروهای خود پرده از طرح عملیاتی برداشت که به گفته او با استراتژی "اول مهران،بعدا تهران" انجام می گرفت.در روزهایی که ایران قطعنامه 598 سازمان ملل درباره پایان جنگ را پذیرفته بود،مسعود رجوی سرکرده ی مجاهدین خلق راهی پیش روی خود نمی دید جز آنکه با طرح حمله ای به خاک ایران آخرین بخت خود را در نبرد نظامی بیازماید.

او خود نیز به این موضوع اذعان داشت که«ما از قبل تصمیم انجام این عملیات بزرگ را داشتیم و می خواستیم آن را دیرتر انجام دهیم اما پذیرش قطعنامه کار ما را تسریع کرد یعنی به دلیل شرایط سیاسی جدید مجبوریم یکی دو ماه آن را زودتر انجام دهیم. تصمیمی که ما گرفتیم تصمیم بسیار حساس و مشکلی بود و ما چارهای جز عمل نداریم و اگر الآن اقدام نکنیم فرصت از دست خواهد رفت زیرا بعد از اینکه بین ایران و عراق صلح شود ما در اینجا قفل می شویم و دیگر نمی توانیم کاری انجام بدهیم و از لحاظ سیاسی تبدیل به فسیل می شویم. پس بایستی "آخرین تلاش" خودمان را هم بکنیم و یک بار دیگر کلّ سازمان را به صحنه بفرستیم و مطمئن هستیم که پیروزیم و از هم اکنون من این پیروزی را به شما و خلق قهرمان ایران تبریک می گویم».

بر همین اساس بود که پس از اعلام پذیرش قطعنامه از جانب ایران سازمان مجاهدین خلق تمامی اعضای خود را از گوشه و کنار جهان به "اشرف" کشاند تا شنونده این سخنان مسعود رجوی باشند که تا آن حد خوشبینانه و البته ابلهانه بود که حتی در خلال آن گفت «محمود، وقتی که تهران را گرفتی در خیابان طالقانی به ساختمان بنیاد علوی میروی. در طبقة پنجم آنجا اتاقی است که روزی اتاق من و اشرف و موسی بوده است. سلام من را به ساکنین آنجا می رسانی و اگر مردم آنجا بودند جای دیگری را به آنها بده چون ما را بعد از انقلاب به زور از آنجا بیرون کردند. آن اتاق را برای من نگهدار تا وقتی که به تهران آمدم در آنجا مستقر شوم»!

سازمان حتی به زنان و دختران خود نیز گفته بود "روسری های قرمز خود را همراه داشته باشید تا در میدان آزادی جشن بگیریم".

برنامه مجاهدین طبق گفته ی رجوی از این قرار بود که «بغداد تا مرز ایران 180 کیلومتر فاصله دارد و در طول 8 سال جنگ ایران ادعای گرفتن آن را نکرده است و همینطور عراق هم ادعای گرفتن تهران را نکرده است اما ما میخواهیم برویم تهران را بگیریم! ابتدا از محور قصرشیرین که در دست عراق است وارد میشویم و تا سرپل ذهاب میرویم البته از طریق جادة آسفالته. بعد کرند و اسلامآباد را توسط یک لشگر که فرماندة آن احمد واقف9 است. پس از فتح اسلامآباد یک تیپ در کرند و 2 تیپ در اسلامآباد مستقر میشوند، که در ضمن راه ورودی شهر را نیز تحت کنترل میگیرند. اسم عملیات این محور را به نام «حنیف» نامگذاری کردهایم. بعد از اسلامآباد به سمت کرمانشاه حرکت میکنیم، که اسم این عملیات «سعید محسن» است... ما در کرمانشاه اعلام جمهوری دموکراتیک اسلامی میکنیم. این تیپها در کرمانشاه مستقر میشوند و 2 تیپ به سنندج و بقیه به سمت همدان حرکت میکنند. نام عملیات محور همدان را به نام «بدیعزادگان» گذاشته ایم... بعد از آنکه به همدان رسیدید و مستقر شدید یکی از تیپهای زیرنظر خودت را برای کمک به تهران بده. وقتی همدان و صداوسیمای آن را گرفتید صدای مجاهد را پخش کنید و به مردم اعلام کنید که ما داریم میآییم... ز پایگاه نوژه هم ترسی نداشته باشید هر سه ساعت به سه ساعت دستور میدهم هواپیماهای عراقی بیایند و آنجا را بمباران کنند. پایگاه هوایی تبریز را هم با هواپیما هر سه ساعت به سه ساعت مورد هدف قرار خواهیم داد... در این عملیات مردم به حمایت از ما بر می خیزند. کسانی که حاضرند با ما بیایند را از پادگانها و مراکز سپاه مسلح کنید و هرچه خواستند تا تهران بیایند آنها را با خودتان ببرید. در این عملیات نیروهای زیادی به ما کمک خواهند کرد».

اینگونه بود که صبح روز سوم مرداد 67 نیروهای مجاهدین از صبحگاه نظامی به سوی مرز ایران روانه شدند تا عملیات فروغ جاویدان در ساعت 4عصر آن روز با عبور نیروهای رجوی از مرز خسروی رسما آغاز شود.

.....

«من در خانه بودم که ساعت ۸:۳۰ شب از ستاد کل به من زنگ زدند و گفتند که دشمن از سرپل ذهاب و گردنه پاتاق با سرعت جلو می‌آید، من گفتم خدایا کدام دشمن از یک محور سرش را انداخته پایین میاید! این چه جور دشمنی است؟! گفت: ما نمی‌دانیم، گفت رسیده‌اند به کرند و آنجا را هم گرفتند. بعد هم حرکت کرده به سمت اسلام آباد غرب، بعد هم کرمانشاه و همین طور دارد جلو می‌آید!».

صیاد شیرازی اینگونه شبی را به یاد می آورد که نیروهای سازمان مجاهدین به پیش روی در خاک ایران ادامه می دادند.

چند روز پیش از آغاز عملیات فروغ جاویدان،ارتش عراق حملات گسترده ای را در محور جنوب ایران آغاز کرده بود تا با بسیج نیروهای ارتش و سپاه در این منطقه محور غرب برای نفوذ مجاهدین آماده باشد.

شب سوم مرداد مجاهدین اسلام آباد غرب را تصرف می کنند.صیاد به یاد می آورد که «ساعت ۱۰:۳۰ دقیقه به کرمانشاه رسیدیم. در کرمانشاه حالت فوق العاده‌ای بود، مردم از شدت وحشت بیرون از شهر ریخته بودند. جاده کرمانشاه - تاق بستان که تقریباً حالت بلوار دارد، پر از جمعیت بود. ساعت ۱:۳۰ شب پاسدارها آمدند وگفتند که ما در اسلام آباد بودیم که دیدیم منافقین آمدند. تازه فهمیدم که اینها منافقین هستند که کرند و اسلام آباد غرب را گرفتند».

صبح روز بعد ارتش ایران خود را در نبرد با مجاهدین خلقی می بیند که به خاک ایران نفوذ کرده و به تصرف شهرهای کشور مشغولند.آنها پس از اشغال اسلام آباد غرب در روزی که عملیات مرصاد با رمز "یاعلی" از سوی ارتش ایران آغاز شده بود،راهی کرمانشاه بودند اما در تنگه "چارزبر" نبرد اصلی میان مجاهدین و ارتش ایران به فرماندهی صیاد شیرازی آغاز می شود.

صیاد در حالی که با هلی کوپترهای هوانیروز خود را به لشگر متجاوز رسانده است زمانی که از خلبان می خواهد این لشگر را مورد هدف قرار دهد با این پاسخ مواجه می شود « به خلبان گفتم: اینها را می‌بینید؟ اینها دشمنند بروید شروع کنید به زدن تا بقیه هم برسند. خلبان‌های دو تا کبری‌ها رفتند به طرف ستون، دیدم هر دویشان برگشتند. من یک دفعه داد و بیدادم بلند شد، گفتم: چرا برگشتید؟ گفت: بابا! ما رفتیم جلو، دیدیم اینها هم خودی اند. چی چی بزنیم اینهارا؟! خوب اینها ایرانی بودند، دیگه مشخص بود که ظاهراً مثل خودی‌ها بودند و من هر چه سعی داشتم به آنها بفهمانم که بابا! اینها منافقند. گفتند: نه بابا! خودی را بزنیم! برای ما مسئله دارد؛ فردا دادگاه انقلاب، فلان. آخر عصبانی شدم، گفتم بنشین زمین. او هم نشست زمین. دیدیم حدوداً ۵۰۰ متری ستون زرهی نشسته‌ایم و ما هم پیاده شدیم و من هم به خاطر این‌که درجه‌هایم مشخص نشود، از این بادگیرها پوشیده بودم، کلاهم را هم انداخته بودم توی هلیکوپتر. عصبانی بودم، ناراحت که چه جوری به اینها بفهمونم که این دشمن است؟! گفتم: بابا! من با این درجه‌ام مسئولم. آمدم که تو راحت بزنی؛ مسئولیت با منه. گفت: به خدا من می‌ترسم؛ من اگربزنم، اینها خودی اند، ما را می‌برند دادگاه انقلاب».

اما در این میان گلوله ای که از سوی دشمن به سمت صیاد و خلبان موردنظر شلیک می شود،شاهدی می شود بر متجاوز بودن لشگر پیش روی خلبان ارتش.« گفتم: دیدی خودی‌ها را؟ اینها بچه کرمانشاه بودند، با لهجه کرمانشاهی گفتند: به علی قسم الآن حسابش را می‌رسیم. سوار هلی کوپتر شدند و رفتند. اولین راکتی که زد، کار خدا بود، اولین راکت خورد به ماشین مهمات شان خود ماشین منفجر شد».

پس از آغاز یک سری درگیری های سخت در این گردنه نیروهای سازمان مجاهدین راهی جز فرار و بازگشت به خاک عراق پیش رو نمی بینند.ارتش رجوی که عزم فتح مهران،تهران و ایران را داشت نتوانست از "تنگه ی مرصاد" عبور کند و با خفت تن به شکستی سنگین داد.

پس از این شکست اما مسعود رجوی باردیگر افسار افکار هوادارانش در سازمان را به گونه ای دیگر به دست گرفت.او با عدم پذیرش مسئولیت این شکست خطاب به بازماندگان "فروغ جاویدان" گفت « شما در تنگه چهارزبر گیر نکردید بلکه در تنگه توحید، زمینگیر شدید...ضعف ایدئولوژیک شما باعث گردید تا در تنگه آرزوها و خصلتها و خواسته هایتان درجا بزنید...اگر ایراد و اشکالی هست در خود شماست.خط مشی ما مشکلی نداشته».

وی همچنین با بیان اینکه « اینکه نتوانستید پیروز شوید دلیل آن این بود که شما مستعد و لایق پیروزی نبودید،زیرا تفکر شما ماتریالیستی و تعادل قوایی بود.پس یک "انقلاب" دیگر لازم است تا بچه ها چند مدار بالا بیایند و لایق پیروزی شوند»، پس از فضاحت "فروغ جاویدان" انقلاب ایدئولوژیک دیگری در سازمان مجاهدین رقم زد که بر این اساس تمامی زن و شوهرای عضو سازمان می بایست از یکدیگر طلاق می گرفتند.

رجوی خطاب به اعضای سازمان گفت«قلب هیچکس مال خودش نیست.قلب همه متعلق به رجوی است.هرکس باید این مالکیت را از طریق همسر خود به اثبات برساند.قلب زن متعلق به شوهرش نیست.همه قلب ها مال من است و قلب ها باید به من عشق بورزند و سینه ها باید برای من بتپند.هرکس به میزان و درجه ای که قلبش به دیگری عشق بورزد،به همان اندازه حق رهبری را ضایع کرده است».

گام نهادن مجاهدین به رهبری رجوی و مریم قجر در عملیات فروغ جاویدان و طراحی نقشه ای آنگونه که پاره هایی از آن ذکر شد،تنها می توانست محصول یک ذهن بیمار باشد و بس.

اما آیا به واقع مسعود رجوی امیدورار به فتح تهران بود؟آیا او در آن نیمه شب که جزیئات نقشه خود را برای اعضای مجاهدین تشریح می کرد خود را در نقش یک فرمانده پیروز می دید یا سیاستمداری درمانده و نزدیک به آخر خط؟

عده ای بر این باورند که گام نهادن مجاهدین در این عملیات به دستور رجوی،نه به امید پیروزی بلکه تنها به مثابه انجام حرکتی جهت اعلام حضور در صحنه قابل ارزیابی است.انجام حرکتی به این دلیل که دیگران گمان نکنند "مجاهدین فسیل شده اند".

همچنین مسعود رجوی پس از 7سال که از جمع آوری هواداران خود در اردوگاه اشرف می گذشت،ناچار بود به پرسشهایی که مبنی بر علت تجهیز نظامی این فرقه،پیش روی او قرار داشت،پاسخی داده باشد.و از این منظر نیز بازهم فروغ جاویدان جز عرض اندامی ناشیانه نمی توانست باشد.

اما عده ای دیگر نیز بر این باورند که رجوی آگاهانه نیروهای خود را به کام هلاکت روانه کرد.

پایه و اساس این مدعا بر این اصل استوار است که رجوی برای ادامه حیات فرقه خود به یک "انقلاب ایدئولوژیک" دیگر نیاز داشت.انقلابی که زمینه ایجاد آن پس از یک شکست مفتضحانه فراهم می شد.

همچنین به کام مرگ فرستادن برخی از عناصر ناراضی در سازمان و محکوم کردن برخی از اعضای کادر مرکزی که رجوی به آنها بدگمان شده بود،از دیگر دلایلی بود که رجوی با "فروغ جاویدان" گام در راه دستیابی به آنها نهاد.

از این منظر خیال و امید پیروزی در "فروغ جاویدان" از همان ابتدا "دروغی جاویدان" بیش نبود.

 

 


 

 

 

 



پرونده ویژه دبستان

گفتمان گلوله

 

 دبستان - پرونده ویژه  انقلاب اسلامی ایران 4ماهه نشده بود که مسعود رجوی و موسی خیابانی بعنوان دوچهره سرشناس مجاهدین راهی قم شدند تا در روز ششم اردیبهشت 58 یکی در سمت راست و دیگری در سمت چپ امام بنشینند.

دیدار این دو با بنیانگذار انقلاب اسلامی در حالی بود که بسیاری از نزدیکان امام از جمله روحانیون عضو جامعه روحانیت مبارز با دیدار امام با اعضای مجاهدین مخالف بودند.

این روحانیون که زمانی وجوهات شرعی را جهت تامین هزینه های مبارزه بر علیه رژیم پهلوی در اختیار مجاهدین می نهادند،پس از ماجرای تغییر ایدئولوژی در 1354 ، مجاهدین را بعنوان منافقین قلمداد می کردند و نه تنها از یاری آنها دریغ می ورزیدند بلکه جکم به نجس بودن و تکفیر آنها می دادند.

از قضا در دیدار رجوی و خیابانی با امام خمینی نیز پیشتر از هر چیز داستان همین تغییر ایدئولوژی به میان آمد.امام در این دیدار به سران مجاهدین گفت«به من گفتند اینها اینطور هستند،این تیپ هستند و من گفتم که اگر اشتباهی شده و اگر مسئله ای بوجود آمده مربوط به گذشته است .به هر جهت شما جوانید الان انقلاب شده و مردم ما متحول شده اند.شما هم می توانید اشکالاتتان را برطرف کنید».

و از سوی دیگر امام جهت تاکید بر جدایی مجاهدین از مارکسیست ها،طبق روایت موسی خیابانی از آن جلسه، از مجاهدین می خواهد که به تبلیغ بر علیه مارکسیست ها بپردازند و از درافتادن جوانان و کارگران در دام آنها جلوگیری نمایند.

اما نکته ای دیگر درباره دیدار امام با سران مجاهدین اینکه در آستانه این دیدار محمدرضا سعادتی از اعضای ارشد سازمان مجاهدین به جرم جاسوسی برای شوروی دستگیر و روانه زندان می شود.

دستگیری سعادتی ضربه سنگینی بر اعتبار مجاهدین در جامعه آن روز ایران وارد کرد.امام خمینی در دیدار ششم اردیبهشت خطاب به رجوی و خیابانی گفته بود« اسلام بیش از هر چیز به آزادی عنایت دارد و در اسلام خلاف آزادی نیست الا در چیزهایی که مخالف با عفت عمومی است».

گویی امام خمینی در حداکثر کلام،مجاهدین را از اصل ماجرا مطلع می نماید.این اصل عبارت بود از مجاز بودن فعالیت سیاسی برای مجاهدین البته در چهارچوب اسلام و در مخالفت با مارکسیسم.

امام خمینی اگرچه پیش از انقلاب نیز هیچگاه در تایید مجاهدین سخنی بیان و مطلبی منتشر نکرد اما هیچگاه در ردّ آنها نیز چنین نکرد و همین مسئله را نیز ایشان در دیدار با رجوی و خیابانی اینگونه به اطلاع آنها رساند:«من تا کنون علیه شما حرفی نزده ام اما هر وقت که ببینم شما خارج از اسلام هستید،خواهم گفت».

4ماه پس از این دیدار بود که آیت الله طالقانی،بعنوان یکی از روحانیون سرشناس جمهوری اسلامی و از حامیان مجاهدین دیده از جهان فروبست.رحلت طالقانی همزمان بود با روزگار سرنوشت ساز مجاهدین و عمر "پدر" به دنیا نبود تا این سرنوشت حسرت خیز را به نظاره بنشیند.

آبان همان سال با تسخیر سفارت امریکا توسط دانشجویان خط امام،مجاهدین حمایت خود از این عمل را اعلام کردند تا در رقابت  انقلابی گری از رقیب عقب نمانده باشند.

اما آذر 58 زمانی بود که انشقاق ها نمایان شد.سازمان مجاهدین مخالفت خود با برخی از مواد قانون اساسی را اعلام کرد.اما خبرگان قانون اساسی بدون درنظر گرفتن نظرات مجاهدین متن نهایی قانون اساسی را جهت رای گیری در اختیار مردم قرار داد.

داستان حضور مجاهدین در انتخابات نیز از مسیر قانون اساسی رقم خورد.

مسعود رجوی بعنوان کاندید مجلس خبرگان قانون اساسی ثبت نام کرده بود اما در این انتخابات نتوانست در میان راه یافتگان به مجلس قرار بگیرد.پس از این رویداد بود که سازمان مجاهدین با انتشار بیانیه ای هفت ماده ای اعلام کرد " تا زمانی که پیشنهادهای هفت گانه آنها در متن قانون اساسی مراعات نشود، سازمان به قانون اساسی رأی مثبت نخواهند داد".

پیشنهادهای هفتگانه مجاهدین از این قرار بود:

 :1 محدود نمودن حقوق مالکیت و تصرف در چارچوب قرآن

2: منوط کردن بهره‌وری از زمین و محصول به کسی که بر روی آن کار کرده است.

 :3تصریح حاکمیت مردم که جملگی خلیفه و جانشین خدا در زمین بوده و اراده خود را تنها از طریق یک مجلس و یک قانون واحد انقلابی و اسلامی بیان می‌کنند.

 :4اداره و تصدی کلیه امور کشور از طریق شوراهای واقعی .

  :5اعاده حقوق همه ملت‌ها و اقدام مبنی بر تعیین سرنوشت و اداره کلیه امور داخلی‌شان در چارچوب تمامیت ارضی خدشه ناپذیر کشور .

6: تصمین آزادی احزاب و گروه‌ها.

 :7الغای تمام قرادادهای ننگین استعماری و قطع همه وابستگی‌های امپریالیستی و ملی کردن کلیه سرمایه‌گذاری‌ها  و سهام مربوط.

16 روز پس از تصویب قانون اساسی بدون درنظر گرفتن مفاد هفتگانه موردنظر مجاهدین،ثبت نام از کاندیدهای نخستین انتخابات ریاست جمهوری آغاز شد.

مسعود رجوی بعنوان نماینده سازمان مجاهدین در این انتخابات ثبت نام کرد.مجاهدین پیش از این از امام خمینی و آیت الله طالقانی درخواست کرده بودند که نامزد ریاست جمهوری شوند اما پیشنهاد آنها در این زمینه نیز مورد توجه واقع نشد.

موسی خیابانی در جلسه ای که به بهانه معرفی نامزد مورد حمایت مجاهدین در انتخابات ریاست جمهوری تشکیل شده بود،اعلام حضور این سازمان در انتخابات را اینگونه بیان کرد« در زمینه ریاست جمهوری به این نتیجه رسیدیم که کلیه نیروهای سیاسی جامعه چه آنها که در رفراندوم قانون اساسی شرکت داشته یا نداشته‌اند باید تا آنجا که جو سیاسی حاکم اجازه می‌دهد بکوشند فعالانه با این امر برخورد نمایند تا با انتخاب شایسته‌ترین فرد حتی المقدور در همین کادر قانون اساسی مصوب، پیشرفت‌های ضد امپریالیستی بیشتری را به دست آوریم. برای تأمین هر چه بیشتر وحدت تمام اقشار جامعه و جلوگیری از تشتت‌ها و تفرقه‌ها از نظر ما شخص امام مناسب‌ترین فرد برای این مقام است و هنوز هم بر این نظر هستیم. ولی پس از آنکه رسما اعلام شد امام اولا نامزد ریاست جمهوری نیستند و ثانیا بررسی صلاحیت نامزدها را هم به خود مردم واگذار کرده‌اند، از همین لحظه با اعلام کاندیداتوری برادرمان مسعود رجوی فعالیت‌های انتخاباتی خودمان را آغاز می‌کنیم».

پس از خیابانی نوبت به رجوی رسید تا اهدف و برنامه های خود را در زمینه ریاست جمهوری اینگونه عنوان کند«شوارهای مردمی؛ وحدت ضد امپریالیستی تمام خلق؛ استقلال ، تمامیت ارضی و حاکمیت مردم؛ آزادی تمامی احزاب، عقاید و مطبوعات ؛ حقوق ملیت‌ها، ارتش بیست میلیونی؛ برابری زن و مرد؛ مساوات اسلامی تشیع و تسنن ؛ زمین برای دهقان، کار برای کارگر؛‌ مسکن ، بهداشت و تحصیلات برای همه؛ مبارزه با هرج و مرج ؛ تأمین آسایش اجتماعی همه مردم؛ حمایت از جنبش‌های انقلابی ضد استبدادی ، ضد استعماری ، ضد استثماری خلق‌های جهان».

20 دی همان سال مسعود رجوی در یک گردهمایی تبلیغاتی ، حضور سازمان مجاهدین در انتخایات ریاست جمهوری را از یک سو به واقعه ای بی نظیر و تاریخی تشبیه می کند و از دیگر سو با انقلابی خواندن سازمان اداره انقلاب را وظیفه این سازمان می داند؛ « تا آنجا که من می‌دانم این اولین بار در تاریخ سازمان‌های انقلابی مسلح جهان تاریخ معاصر است که یک سازمان انقلابی که در دوران دیکتاتوری به مبارزه مسلحانه شهری اشتغال داشته در شرایطی نظیر حالا خودش را کاندیدای ریاست جمهوری می‌کند، پس مسئله فراتر از داخل کشور ابعاد بین‌المللی هم دارد. آیا جز این است که انقلاب را باید انقلابیون اداره بکنند؟».

اما ادعای اداره انقلاب توسط رجوی دیری نپایید که نقش برآب شد.مخالفان سازمان مجاهدین با یادآوری این نکته که "چگونه گروهی که به قانون اساسی رای نداده است می تواند برای انتخابات ریاست جمهوری کاندید معرفی نماید؟"،این پرسش را در برابر امام قرار دادند تا این پاسخ را از ایشان دریافت کنند«بسم الله الرحمن الرحیم. کسانی که به قانون اساسی جمهوری اسلامی رأی مثبت نداده‌اند، صلاحیت ندارند رییس جمهور ایران شوند».

اینگونه بود که ماجرای انتخابات ریاست جمهوری برای سازمان مجاهدین و مسعود رجوی پیش از برگزاری انتخابات به پایان رسید.

اما رجوی در روز رای گیری با انتشار بیانیه ای علت عدم  شرکت خود در رفراندوم قانون اساسی را اینگونه عنوان کرد« من در رفراندوم قانون اساسی شرکت نکرده بودم. این هم چیز پوشیده‌ای نبود. اما نه از موضعی انحرافی بلکه به دلیل هر چه بیشتر و انقلابی‌تر و اسلامی‌تر خواستن».

اسفندماه 58 از راه رسد و بازهم انتخاباتی دیگر.اینبار انتخابات نخستین دوره مجلس شورای اسلامی.مجاهدین که اجازه ورود به میدان رقابتهای انتخابات ریاست جمهوری را نیافته بودند اینبار با تمام قوا در انتخابات مجلس شرکت کردند اما با اعلام نتایج شمارش آرا مشخص شد که پاسخ مردم به مجاهدین "نه" بوده است.

مسعود رجوی در این انتخابات نیز نتوانست به کامیابی دست یابد.در دور دوم همین انتخابات نیز مجاهدین و مسعود رجوی راهی به مجلس نبردند،علیرغم حمایت مهندس بازرگان از آنها که عنوان کرده بود « بگذاریم گروه های اقلیت سیاسی قانونی به تناسب جمعیت و طرفدارانشان نماینده ای به مجلس بفرستند».

تا این زمان مجاهدین اگرچه در سه انتخابات نصیبی از اکثریت رای مردم نداشتند اما به گفته ی بازرگان "گروه سیاسی قانونی" بشمار می رفتند.

اما این گروه سیاسی از آذرماه 58 یک هسته ی نظامی تحت عنوان "میلیشیا" تشکیل داده بود که اگرچه از آن بعنوان "بازوی انقلاب" نام می برد اما فلسفه وجودی آن دست بالا داشتن در نبردهای نظامی احتمالی پیش رو بود.

رجوی پس از ناکامی در رسیدن به قدرت سیاسی از مسیر انتخابات،با آغاز سال 59 در مقالات و مصاحبه هایی در نشریه "مجاهد" و همچنین در برخی از سخنرانی های خود لحنی حماسی و رادیکال تر از گذشته اختیار کرده بود.

در دیگر سو مجاهدین که خود را زخم خورده ی عدم حمایت روحانیت می دانست،زمانی که مشخص شد نخستین رییس جمهور جمهوری اسلامی با روحانیون عضو حزب جمهوری اسلامی زاویه پیدا کرده است،خود را به اردوگاه حمایت از بنی صدر رساند.

اوج این حمایت در ماجرای سخنرانی14 اسفندماه بنی صدر در دانشگاه تهران رقم خورد.از قضا در این سخنرانی زمانی که کار به درگیری گسترده فیزیکی کشیده شد،"میلیشیا"ی مجاهدین خلق وظیفه حمایت از رییس جمهور را بر عهده گرفتند.

پس از این ماجرا بود که جامعه روحانیت مبارز با انتشار بیانیه ای سازمان مجاهدین خلق را عامل بروز اغتشاشات 14 اسفند دانست و بنی صدر را نیز به همدستی با این سازمان متهم کرد.

مجاهدین آرام آرام به منافقین بدل می شدند و از قضا این جامعه روحانیت مبارز بود که پس از توافق رجوی و قاسملو برای نخستین بار این سازمان را به منافقان تشبیه کرد«اسلام منافقان را سرسختترین دشمنان اسلام و بشریت می دانسته است.پدیده نفاق در درون سازمان مجاهدین خلق زاییده یک تصادف نبود،بی شک تبلور یک جریان فکری بوده و هست».

با آغاز دهه 60 کشور در فضایی امنیتی به سبب وقوع جنگ تحمیلی قرار داشت.در این فضا بود که مجاهدین به هر نحو در تلاش بودند راهی برای ابراز وجود در صحنه سیاسی کشور بیابند.

تحرکات مجاهدین سبب می شود که امام خمینی طی واکنشی اعلام کند « اگر اینها به ملت برگردند برای خودشان هم صلاح است و اگر ادامه دهند یک روز است که به ملت تکلیف شود، تکلیف شرعی، پس صلاح این است که اسلحه را به زمین بگذارید و به آغوش ملت بازگردید».

"دست بردن به اسلحه" نسبت سنگین و هولناکی بود که به سازمان مجاهدین در آن دوران داده می شد.اما در سوی دیگر ماجرا مجاهدین خود را قربانی خشونت عنوان می کردند و مسعود رجوی در گرم کردن تنور هیجان در این زمینه چیره دست بود.

او طی یک سخنرانی در ورزشگاه امجدیه،در برابر هزاران هوادار سازمان،آنچنان با هیجان از کشته شدن نوجوانان و جوانان هوادار سازمان سخن می گفت که در پایان آن سخنرانی هواداران حاضر در امجدیه راهی جز درگیری با ماموران انتظامی و به آتش کشیدن خیابانها پیش روی نمی دیدند.

اما سازمان مجاهدین پس از ان واکنش امام خمینی،با صدور بیانیه ای اعلام کرد « بی گمان حضرتعالی هرگاه صلاح و مقتضی بدانید تکلیف نهایی را مقرر خواهید فرمود، لیکن به عرض می رسانیم تا آنجا که به ما مربوط است از جنگ و دعوا و اختلافات داخلی استقبال نکرده و نمی کنیم و تا آنجا که انضباط آهنین تشکیلاتی ما کشش داشته باشد، تلاش خواهیم نمود که همچون گذشته به بهای جان خواهران و برادرانمان تا وقتی راه های مسالمت آمیز مطلقاً مسدود نشده و به اصطلاح حجت تمام نگردیده است، از عکس العمل های خشونت بار و قهرآمیز بپرهیزیم... از این حیث در برابر تکلیفی که گوشزد فرمودید چه چاره ای جز نوشتن و تقدیم وصیت نامه ها باقی می ماند؟»

در این مقطع حساس زمانی سازمان مجاهدین از یک سو رانده از کسب رای اکثریت مردم و وامانده از تاثیرگذاری در عرصه سیاسی کشور،از امام درخواست ملاقاتی اینگونه می کنند«شما که پیوسته به رغم نقاهت جسمی با گروه ها و جماعت و افراد مختلف به طور روزمره دیدار و ملاقات دارید، اکنون اگر سوء تعبیر نشود ما و کلیه هوادارانمان در تهران نیز که قشری از اقشار ملت هستیم بدین وسیله تقاضا می کنیم تا برای بیان مواضع و تشریح اوضاع و عرض شکایت و اثبات مطالب فوق الذکر بدون هیچ گونه تظاهر و در نهایت آرامش به حضورتان برسیم».

اما پاسخ امام چنین است«. ما چطور با کسانی که قیام مسلحانه ضد اسلام می خواهند بکنند می توانیم تفاهم داشته باشیم. شما این مطلب و این رویه را ترک کنید و اسلحه ها را تسلیم کنید و اگر می گویید ما به قانون در عین حالی که رأی نداده ایم، لکن سر به او می سپاریم و قبول داریم آن را. با قانون شما عمل کنید و قیام مسلحانه که ضد قانون است و دارای اسلحه که ضد قوانین کشور است به اینها عمل کنید ما هم با شما بهتر از آن طوری که شما بخواهید عمل می کنیم... من هم که یک طلبه هستم با شما حاضرم که در یک جلسه، نه در یک جلسه در ده ها جلسه با شما بنشینم و صحبت کنم. لکن من چه کنم که شما اسلحه را در دست گرفته اید و می خواهید ما را گول بزنید... من اگر در هزار احتمال یک احتمال می دادم که شما دست بردارید آن کارهایی که می خواهید انجام دهید حاضر بودم که با شما تفاهم کنم و من پیش شما بیایم لازم هم نبود شما پیش من بیایید».

پس از این پاسخ امام بود که سازمان مجاهدین در دو راهه ای سرنوشت ساز قرار گرفت.سازمان در این شرایط می توانست با اعلام خلع سلاح خود از اسلحه هایی که از پس از حمله مردم پس از سقوط نظام پهلوی به پادگانها در اختیار آنها قرار گرفته بود،از یک سو تبعیت خود را از رهبر انقلاب نشان دهد و از دیگر سو قانونمداری و احتراز از خشونت را.

اما اینگونه نشد و سازمان پس از آن طی نامه ای به رییس جمهور،از بنی صدر درخواست کرد که "به وظایف قانونی خود عمل نماید".

نزدیکی مجاهدین و بنی صدر بیش از پیش اینگونه نمایان می شود تا همین مسئله تسریعی باشد در پروژه حذف بنی صدر از مقام ریاست جمهوری.با اعلام در دستور کار مجلس قرار گرفتن طرح بررسی کفایت ریاست جمهوری،سازمان مجاهدین خلق به حمایت همه جانبه از بنصدر اقدام می کند و با انتشار بیانیه ای اعلام می کند«عزل رییس جمهور عملا مفهومی جز اعلام جنگ مرتجعین به تمامی خلق ایران ندارد».

اما اعلام جنگ مجاهدین به حکومت و ملت ایران در روز 28 خرداد 60 رقم می خورد.در این روز سازمان در بیانیه ای به بهانه حمله عده ای به منزل ابریشمچی،اعلام می کند«سازمان مجاهدین خلق ایران بدین وسیله از خلق قهرمان ایران کسب اجازه می کند تا از این پس به یاری خدا در قبال حفط جان اعضای خود بویژه اعضای کادر مرکزی که بخشی از مرکزیت تمامی خلق و انقلاب محسوب می شوند، قاطع ترین مقاومت انقلابی را از هر طریق معمول دارد... از این حیث بر آنیم که نامبردگان هر که باشند و در هر لباس، دقیقاً شایسته سخت ترین کیفر و مجازات انقلابی خواهند بود. ضمناً سازمان مجاهدین خلق ایران این حق را برای خود محفوظ می دارد تا در هر موردی هم که کیفر فی المجلس جنایتکاران در حین انجام جرم ضد انقلابی میسر نباشد، به زودی و به طور مضاعف آمران و عاملان مربوطه را به جزای خود برسانند».

و دو روز بعد مجلس شورای اسلامی به طرح عدم کفایت سیاسی رییس جمهور رای مثبت می دهد تا سازمان مجاهدین خلق به بهانه نهایی برای ورود آشکار به فاز مبارزه مسلحانه علیه نظام دست یابد.

30 خرداد 1360 اگرچه زمان اشکار شدن روی دیگر سکه ی مجاهدین بود،رویی که جز ترور و خون و خشونت در او دیده نمی شد،اما شاید این روز را نتوان مبدا یک انقلاب ایدئولوژیک دیگر در این سازمان دانست.چراکه نهال سازمان مجاهدین خلق در خاکی جای گرفته و با دستان کسانی آبیاری شده بود که پس از رشد آن نهال، فرجام محتوم، سربرآوردن درختی با شاخه های خودکامگی و خون و خشونت بود.

 



 

 

 


پرونده ویژه دبستان

آغازی با عزت بر پایانی با ذلت
 

  دبستان - پرونده ویژه  ایرانیان چندان بیگانه نیستند با شرح حال شخصیتهای منفی تاریخی و یا شخصیتهای داستانی که در یک لحظه دچار دگرگونی های بنیادین شده و اتوبان بهشت – جهنم را در چشم به هم زدنی پیموده اند.از راه زنانی که "فضیل وار" در لحظه ای به کمال رسیده، تا شیوخی که با یک نگاه "صنعان وار" به زوال رفته اند و  "اصبحت کردیا و امسیت عربیا" را به خوبی معنا کرده اند.

اما در تاریخ معاصر و خصوصا در حوزه سیاست این نوع دگرگونی ها را بیشتر برگرفته از نوعی فرصت طلبی(اپورتونیسم) منفی در راه دست یابی به اهداف می دانند.اما علاوه بر این دگرگونی های یکباره و با فاصله زمانی کوتاه،تاریخ معاصر ایران نیز بیگانه نیست با اشخاص و گروه هایی که اگرچه نه به یکباره بلکه در طول سالیان،از رویی به دیگر رو رسیده اند.

سازمان مجاهدین خلق از جمله ی این گروهها است.سازمانی که از بلندای نام "مجاهدین" به پرتگاه ننگ "منافق" رسید.

این "راه طی شده" اما همانگونه که اشاره شد یکباره و در کوتاه زمان نبود. داستان تبدیل مجاهدان دیروز به منافقان امروز بسیار شنیدنی و البته عبرت آموز است.

.....

در آغاز دهه 40 با انشعابی که در جبهه ملی ایجاد و منجر به تاسیس نهضت آزادی شد بسیاری از جوانان  مخالف رژیم پهلوی جذب نهضت آزادی شدند.جوانانی که اگرچه شیفته ی روح مبارزات سیاسی  در کشورهای اروپایی و امریکای جنوبی در دهه 70 میلادی بودند اما دل و باور در گرو اعتقادات دینی نیز داشتند.و این همزمان بود با فضایی که با رشادت یک روحانی شجاع به نام روح الله خمینی دیانت در ایران بیش از هرزمان دیگر آمیخته با دیانت شده بود.

پس از وقایع خرداد 42 و دستگیری سران نهضت آزادی تعدادی از جوانان فعال در کمیته دانشجویی نهضت،با بزرگان نهضت در رابطه با شیوه مبارزه بر علیه رژیم شاه دچار اختلاف شدند.این جوانان برآن بودند تا پای در راه مبارزه مسلحانه بگذارند.

و زمانی که برخی از این جوانان از جمله سعید محسن،محمد حنیف نژاد،علی اصغر بدیع زادگان و عبدالرضا نیک بین نتوانستند سران نهضت را به تغییر مشی سیاسی متقاعد کنند،راه انشعاب پیش گرفتند و نخستین خشت سازمان مجاهدین خلق اینگونه بنا نهاده شد.

اعضای اولیه این سازمان اما جهت انجام فعالیتهای مسلحانه از امکانات مناسبی برخوردار نبودند.بر همین اساس طی یکی از نشستهای کادر مرکزی مجاهدین در سال 1347 این تصمیم گرفته می شود که اعضای مجاهدین خلق جهت آموزش فعالیتهای مسلحانه به خدمت سربازی اعزام شوند!

با توجه به اینکه در آن سالها بسیاری از اعضای مجاهدین را جوانان تحصیل کرده تشکیل می دادند امکان این اعزام به خدمتها به خوبی برای آنها وجود داشت.مجاهدین با توجه به مشی مسلحانه ای که پیش گرفته بودند اما در صحنه ی عمل تا پایان دهه 40 هیچگونه عملیات موثر مسلحانه ای انجام ندادند تا اینکه در ابتدای دهه 50 رژیم حدود 70 نفر از اعضای این سازمان را که در میان آنها 11عضو کادر مرکزی نیز وجود داشتند،دستگیر و روانه زندان کرد.

دلیل اینکه علیرغم عدم انجام فعالیتهای چشمگیر مسلحانه این سازمان تا آن زمان رژیم اقدام به دستگیری گسترده اعضا کرد این بود که مجاهدین اگرچه متشکل از جوانانی دیندار بودند اما از یک سو ایات قرا« و خطبه های نهج البلاغه را برای مبارزه تئوریزه می کردند و از دیگر سو به این جهت که مورد طعن مبارزان متجدد و رقیبان خود مبنی بر بیگانه بودن با تئوری های اعتقادی و مبارزاتی همرنگ زمانه قرار نگیرند،رو به خوانش متون مارکسیستی نیز آورده بودند.

پهلوی دوم که از اتحاد "سرخ و سیاه" یا به تعبیری مارکسیستهای اسلامی هراس فراوان داشت،در این دوران سازمان مجاهدین را مصداق بارز این جریان می دانست و به این دلیل برآن شد تا مجال رشد و تکثیر را از این سازمان سلب نماید.

از دیگر سو زندانی شدن این عده اگرچه ضربه مهلکی بر پیکر مجاهدین بود اما سبب نشد تا فعالیتها این سازمان متوقف شود.از سال 1350 تا اوایل 51 سازمان تحت هدایت کسانی چون بهرام آرام،رضا رضایی و کاظم ذوالانوار در حالی به فعالیتهای خود ادامه می داد که وجه غالب این فعالیتها بر عملیات مسلحانه متمرکز شده بود.

از قضا در یکی از همین عملیات بود که رضا رضایی(که از زندان گریخته بود) کشته و کاظم ذوالانوار دستگیر شد.با از میدان خارج شدن این دو نفر(ذوالانوار در 1354 به همراه عده ای دیگر از جمله بیژن جزنی اعدام شد) تقی شهرام و مجید شریف واقفی بعنوان جانشین آنها و عضو کادر مرکزی پا به میدان نهادند.

شدت گرفتن عملیات مسلحانه بر علیه رژیم شاه در این زمان توسط مجاهدین در حالی بود که گمان می رفت رژیم با در بند نگاه داشتن سران سازمان در زندان به نوعی قصد گروگانگیری و به بن بست رساندن فعالیتهای دیگر اعضای مجاهدین در بیرون از زندان را دارد.

بر اساس این نظریه شاید اگر پس از دستگیری اعضای کادر مرکزی سازمان،مجاهدین بیرون از زندان فعالیتهای خود را تعدیل یا متوقف می کردند،رژیم اعضای کادر مرکزی سازمان را به جوخه های اعدام نمی سپرد.اما در عمل چنین نشد تا تمامی کادر مرکزی سازمان به استثناء یک نفر به نام مسعود رجوی توسط رژیم اعدام شوند.

پس از اعدام چهره های شناخته شده ای که هسته نخست سازمان را تشکیل می دادند تقی شهرام میدان دار مجاهدین لقب گرفت.او که پس از دستگیری و محکومیت به 10سال حبس موفق به فرار از زندان شده بود با بسط و گسترش تفکرات مارکسیستی خود در میان اعضای سازمان پایه گذار یک انقلاب درونی تاثیرگذار شد.

انقلابی که از یک تغییر ایدئولوژیِ آغاز و به انشعابی خونین منجر شد.

آغاز سال 1354 برای مجاهدین همراه بود با انتشار اطلاعیه ای که از "تغییر ایدئولوژی" سازمان حکایت داشت.طی این بیانیه اعلام شد که سازمان مارکسیسم را بر اسلام ترجیح داده است.

تفکرات تقی شهرام و همراهان او چون بهرام آرام،حسین روحامی و تراب حق شناس در تدوین این ایدئولوژی نقش اصلی را بر عهده داشت.در پاره ای از این بیانیه آمده بود « در آغاز گمان می کردیم می توانیم مارکسیسم و اسلام را ترکیب دهیم و فلسفه ی جبر تاریخ را بدون ماتریالیسم و دیالکتیک بپذیریم.اینک دریافتیم که چنین پنداری ناممکن است...ما مارکسیسم را انتخاب کردیم زیرا راه درست و واقعی برای رها ساختن طبقه کارگر زیر سلطه است».

این تغییر ایدئولوژی اما با مخالفت شدید گروهی از مجاهدین و در صدر آنها مجید شریف واقفی مواجه شد.شریف واقفی به همراه تنی چند از مجاهدین که جامه تغییر ایدئولوژی و مارکسیست شدن را به تن نکرده بودند برآن شدند تا طی انشعابی،سازمان مجاهدین مسلمان را تشکیل دهند.

این برنامه شریف واقفی را اما همسر او یعنی لیلا زمردیان که او نیز مارکسیست شده بود به اطلاع مجاهدان مارکسیست رساند تا آنها نیز به دستور تقی شهرام شریف واقفی را به قتل برسانند و جسد او را به آتش بکشند و معاون او مرتضی صمدیه لباف را نیز زخمی کردند تا او نیز گرفتار ساواک و اعدام شود.

این انشعاب خونین سبب شد تا سازمان به چهره ای منفور در نظر روحانیون و مبارزان دیندار بدل شود و از همین رو بود که امام خمینی نیز هرگز پیش و پس از انقلاب حاضر به تایید مجاهدین نشد و بسیاری از روحانیون نیز در میانه دهه 50 مجاهدین را نجس خواندند.

مسعود رجوی تنها بازمانده کادر مرکزی دستگیر شده در 1350،در میانه دهه 50 بیانیه ای 12ماده ای بعنوان مانیفست سازمان مجاهدین نگاشت تا آبی بر آتش افروخته در سازمان بر اثر ماجرای تغییر ایدئولوژی باشد.رجوی در این بیانیه سازمان مجاهدین را همچنان معتقد به اسلام دانست و از همین رو بود که با آغاز پیروزی انقلاب اسلامی و آزادی او از زندان،سازمان مجاهدین که با انشعاب یاران شهرام جهت تاسیس گروه "پیکار"،مواجه شده بود به تمامی تحت هدایت و رهبری رجوی قرار گرفت تا هنوز جایگاهی در فضای اجتماعی سیاسی کشور داشته باشد.

این جایگاه البته در اوایل انقلاب در باور مردم بواسطه شهادت بسیاری از جوانان مبارز سازمان در پیکار با رژیم پهلوی،بسیار رفیع و با اهمیت قلمداد می شد.اما این تنها آغازی با عزت، بر پایانی با ذلت بود.