گزارش ویژه دبستان / بررسی تاریخ انتخابات ریاست جمهوری در ایران
گزارش ویژه دبستان
یادداشت ویژه دبستان
یادداشت ویژه دبستان / سالمرگ شیخ فضل الله
 
 
 
 

بازارچه





عبای کیاست بر قامت سیاست
        پرونده ویژه دبستان           چرا "جریان هاشمی" فضای انتقاد از او را مسدود می کند؟ 

  تابوت یا سپر؟  
 

درگذشت ناگهانی اکبر هاشمی رفسنجانی گسلهای جغرافیای سیاسی ایران را دچار حرکتهایی کرد که زلزله نخست در همان مراسم تشییع و تدفین او احساس شد. در این میان واکنش فضای سیاسی و روح غالب بر جامعه ی ایران نیز مانند همیشه در برابر اینگونه وقایع در خور توجه و تامل ِ فراوان بود.

بسیاری از شخصیتها، گروه ها و نشریات سیاسی کشور که تا صبح یکشنبه 19 آبان، تیغ ِ انتقاد و حتی تخریب را پس از سالها هنوز در هوای مخالفت با "جریان هاشمی" و شخص ِ او می چرخاندند و فریاد "هل من مبارز" سر می دادند، پس از اعلام خبر درگذشت ناگهانی او ناگهان در راستای "اصبحت کردیا و امسیت عربیا"، آن تیغ را غلاف نکرده اما اینبار بر گردن کسانی نهادند که حتی در زیر تابوت هاشمی نیز به لزوم نگاهی انتقادی به مشی و کارنامه و میراث او باور داشتند.

اما بارزترین مولفه های این نوع نگرش کدام است و چگونه می توان وجه تمایز صاحبان این نوع نگرش را از سایر منتقدان و مخالفان "جریان هاشمی" و شخص او در سالیان اخیر تشخیص داد؟



در آن دسته از نظام های سیاسی که دارای حاکمان و زمامداران دائمی و لایتغیر هستند، اغلب مسیرهای منتهی به انتقاد از آن حکام مسدود و در بهترین حالت بسیار خطرخیز است، زیرا در این نوع نظام های سیاسی دوام و بقای حکومت وابسته به دوام و بقای حاکم است( یا حاکم چنین می پندارد) و از این روست که شخص حاکم در این نوع نظام های سیاسی از دو طریق عمده می کوشد تا راه هرگونه انتقاد را بر خویش مسدود نماید؛

1: با انتساب خود به نیروها و شاخصه های ماورایی جهت کسب مشروعیت از آنها
2: با قرار دادن خویش در جایگاه آیینه ی تمام نمای آرمانهای مقبول در آن جامعه

در این نوع مناسبات سیاسی است که هرگونه نظرات غیرهمسو با نظرات حاکم، از جانب افراد؛ بعنوان "محکوم" در برابر شخصیت و جایگاه "حاکم"، به مثابه "ذنب لایغفر" و " اقدام علیه تمامیت حکومت" ارزیابی و شناخته می شود.

اما در پناه تئوری های نوین سیاسی در جهان جدید بر مبنای "گردش قدرت"، مسیر نقد حاکمان و زمامداران امور سیاسی از آن جهت گشوده شد که اصولا و اساسا حاکمان نه بعنوان متولیان دائمی امور سیاسی بلکه بعنوان کارگزارانی ارزیابی می شدند که با مکانیزمی مشخص و مبتنی بر کسب اکثریت آراء شهروندان جامعه به کار گمارده می شوند و در مدتی معلوم به خدمت و انجام مسئولیت می پردازند و در نهایت نیز عمارتی نو بعنوان کارنامه ی خود می سازند و می روند و منزل به دیگری می پرازند.

در اینجا نکته مهم درک و التزام به شرایط مسئله ای از این قرار است ؛ تفاوت "حضور در عرصه سیاسی" با "در دست داشتن قدرت" که آنرا حضور در حکومت می نامیم.

اکبر هاشمی رفسنجانی از کسانی بود که از نخستین روزهای برقراری نظام جمهوری اسلامی در ایران بعنوان یکی از شخصیت های سیاسی حاضر در شعاع قدرت و صاحب منصبان حاضر در حکومت شناخته می شد. این دوران برای او با 17 سال ریاست بر دو قوه مقننه و مجریه همراه بود؛ مقامی بی بدیل برای هم او که همواره از نزدیکترین افراد حلقه های مشورتی بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران بود.

از این رو در حدود دو دهه نخست برقراری نظام جمهوری اسلامی در ایران، برای هاشمی رفسنجانی پیوندی مستحکم برقرار بود میان حضور در عرصه سیاسی و حضور در حاکمیت.

بررسی شرایط و مختصات این دوران مقالی دیگر می طلبد و مجالی مبسوط ، اما فضای سیاسی 8 ساله ی متاثر از جنگی درازدامن و پس از آن دوران سازندگی پس از ویرانی های آن جنگ که اقتضائات خاص خود را به همراه داشت، در مجموع شرایطی سیاسی رقم زده بود که انتقاد از عملکرد اکبر هاشمی رفسنجانی و مشی سیاسی او لاجرم نسبتی مستقیم پیدا می کرد با عملکرد و مشی نظام سیاسی مستقر در کشور.


و هاشمی رفسنجانی تا آنجا که در توان داشت از این شرایط بعنوان سپری در برابر انتقادات دیگران نسبت به عملکرد و سیاستهای خود استفاده کرد که بدون تردید این نوع مواجهه هیچگونه نسبت و تناسبی با مبانی و موازین دموکراسی نداشت.


خرداد 76 را بسیاری با "بهار سیاسی" و عباراتی بر همین نهج توصیف کرده اند ، اما خرداد 76 حداقل از یک جهت بهاری بود در سرزمین سیاست ایران ِ پس از انقلاب اسلامی و آن ؛ گردش معنادار قدرت در این نظام سیاسی بود که از قضا با سر آمدن دوران ریاست جمهوری 8 ساله اکبر هاشمی رفسنجانی همراه بود.

به یاد آورید شرایط سیاسی آن دوران را که حتی کار به گمانه زنی ها و طرح مسائلی در راستای تمدید مدت ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی کشیده شد و تمامی این مسائل نشانگر این واقعیت بود که ؛ بسیارانی پیوند هاشمی رفسنجانی و حضور در حاکمیت را پیوندی مادام العمر و دائمی و انفصال ناپذیر می دانستند.

اما هاشمی رفسنجانی پس از خرداد 76 از این موقعیت جدا و تنها تبدیل به شخصیتی سیاسی شد که دارای صبغه و سابقه ای طولانی در حاکمیت بود.

در این فضا بود که تمامی نیروهایی که سالها پشت سد ِ مستحکم عدم وجود شرایط انتقاد از هاشمی رفسنجانی بود به یکباره آزاد شد و با شکسته شدن این سد بود که در فضای سیاسی جدید ِ حاکم بر جامعه ایران اصولا و اساسا "رئیس جمهور" نیز بعنوان شخصیتی مورد ارزیابی و توجه قرار گرفت که انتقاد از او لزوما به معنای انتقاد از تمامیت نظام تلقی نمی شد.

و این باری بود که به علل مختلف باید بر شانه های محمد خاتمی قرار داده می شد و البته که قرار نیز داده شد و در این شرایط دیگر امکان این مسئله وجود نداشت که "رئیس جمهور وقت" مورد شدیدترین انتقادات قرار بگیرد اما بر جایگاه و بارگاه "رئیس جمهور سابق" غبار هیچگونه نقدی ننشیند.

پر واضح، طبیعی و غیر قابل انکار است که صد البته در این شرایط بودند کسانی با گرایشهای متفاوت سیاسی که در انتقاد از مشی هاشمی و کارنامه ی او تنفر را جایگزین تفکر و افراط را جایگزین انصاف کرده و میدان انتقاد از هاشمی را بدل به خط مقدم تسویه حسابهای سیاسی و تخریب شخصیت او کردند.

موج نخست اثرات فضای نقد ِ هاشمی به سرعت و در انتخابات مجلس ششم در بهمن 78 مشخص شد، آنجا که مردم تهران در کمال شگفتی روی از هاشمی رفسنجانی برگرداندند. با اینحال آینده با امواج سهمگین تری برای هاشمی رفسنجانی در پیش بود.

اما این امواج سهمگین در نهایت باعث شد تا هاشمی رفسنجانی این درس را در مکتب عبرت خیز ِ تاریخ و در مسلخ ِ خطرخیز سیاست بیاموزد که شرایط و مختصات سیاست ورز بودن بسیار متفاوت است با "در قدرت بودن" و دوران حاکمیت.

هاشمی رفسنجانی پس از این آموزش بود که باید مدت زمانی را در حاشیه به سر می برد تا متن انتقادها نسبت به او روز به روز کمرنگ تر و یا تکراری تر شود تا در پس ِ این تکرارها حساسیت های منفی جامعه نسبت به او کاهش یابد.

این دوران برای هاشمی همچون کشیدن تیغ بر دستی بود که پس از تکرار و تداوم، دیگر درد را بی معنی و غیر قابل تاثیر می کرد و هاشمی این دوران ناگزیر را البته با تحمل و تامل پشت سر نهاد .

هاشمی در این دوران بود که در ترمیم وجهه سیاسی خود در جامعه با توسل و تمسک به انواع روشهای اغلب سیاسی کوشید، یکی از این روشها تاثیرگذاری بر روح غالب بر جامعه با استفاده از ابزار مطبوعات و رسانه های موجود در فضای مجازی بود، چرا که صدا و سیما در جمهوری اسلامی خصوصا پس از میانه دهه 80 بر مدار سیاستهایی سیر می کرد که بیش از یک دهه هاشمی رفسنجانی را ابتدا به حاشیه کشاند و در ادامه به انتقاد مستقیم و یکجانبه و پس از آن به تخریب غیرمستقیم او پرداخت.

در این شرایط هاشمی به فراست دریافته بود که باید بازوی رسانه ای و مطبوعاتی قابل اعتنا و تاثیرگذاری در جامعه ایران فراهم نماید و این بازوی رسانه ای با مدیریت و رهبری کسانی چون غلامحسین کرباسچی ایجاد شد و گسترش یافت.

در دیگر سو "دانشگاه آزاد اسلامی" که همواره سایه ی هاشمی رفسنجانی را همچون پدر معنوی بر سر داشت، فضای سیاسی در میان دانشجویان خود را به گونه ای طراحی و مدیریت می کرد که نسل جوان دانشجو را باردیگر بعنوان پیاده نظام اردوگاه سیاسی هاشمی به خدمت بگیرد.

در ادامه ی این سیر تاریخی حذف و حصر چهره های شاخص جریان اصلاح طلبی که پس از خرداد 88 تحت عنوان "جنبش سبز" شناخته شدند، میدان خالی از رهبران سیاسی در سرزمین اصلاح طلبی را برای عرض اندام هاشمی رفسنجانی مهیا کرد.



مجموعه ی این شرایط حکایت از آن داشت که دوران سایه نشینی در عرصه سیاسی برای هاشمی هرگز به معنی انفعال محض نبوده و دوران عزلت و عسرت برای او عبارت بود از دورخیزی فرصت طلبانه جهت میدان داری دوباره در عرصه سیاسی جهت بازگشت دوباره به قدرت.

با این اوصاف هاشمی از یک سو آموخته و پذیرفته بود که باید خود را در معرض انتقادات قرار دهد و از دیگر سو حضور فعال و کنشگرایانه ی او در فضای سیاسی منجر به واکنشهای نقادانه از جانب منتقدان و رقبای او می شد و از این شرایط نیز گریز و گزیری نبود.

بازهم در این مقطع زمانی طبیعی و غیر قابل انکار بود که تمامی انتقادات به "جریان هاشمی" و شخصیت او بر مدار اعتبار و انصاف نبود و صد البته که این شرایط نیز همواره شرط لازم حضور فعال و اثرگذار در عرصه ی سیاست بوده و خواهد بود.

اما پرسش بنیادین این است که ؛ آیا این فقط مخالفان ِ بی انصاف و مغرض هاشمی بودند که از او چهره ای غیرواقعی در نسبت با کارنامه اش ترسیم می کردند؟؟

بدون تردید پاسخ منفی است، چرا که در تمامی این دوران بسیاری از هواداران هاشمی نیز در ترسیم این چهره ی غیرواقعی و نامتناسب با کارنامه ی او یگانه بودند و هیچ کم نداشتند.

با این توضیح که جان ِحکایت در اینجا؛ افتادن از دو سوی بام بود. مخالفان هاشمی در ترسیم و تشدید وجوه منفی کارنامه او راه افراط می پیمودند و هواداران او در ترسیم و تشدید وجوه مثبت کارنامه او رهروان طریق تفریط بودند.


اما با درگذشت ناگهانی هاشمی رفسنجانی، آن جریان و نگرش سیاسی که طی این سالها از امکانات ِ هاشمی جهت فعالیت در حوزه ی سیاست نهایت استفاده را کرده و البته هاشمی نیز جهت بازگشت دوباره به قدرت از این جریان نهایت استفاده را کرده بود، بلافاصله به این نتیجه رسید که خلاء وجود هاشمی را باید به سپری جهت دفاع از خود و حتی به شمشیری جهت ادامه ی هجوم و پیشروی در فضای سیاسی و حفظ قدرت بدل نماید.

در همین راستا این جریان بار دیگر بازگشتی تاریخی را رقم زد به دهه 60 و اوایل دهه 70، آنجا که انتقاد از هاشمی رفسنجانی معادل ِ انتقاد از تمامیت نظام و منتقد هاشمی رفسنجانی مقابل ِ تمامیت نظام قرار داده می شد.

بسیاری از هجمه های خصوصا در 3 سال اخیر به هاشمی رفسنجانی بدون تردید معنی و هدفی نداشت جز مخالفت با دولت روحانی، و امروز خلاء هاشمی رفسنجانی بدون تردید می تواند آنگونه حملات غیرمستقیم را بدل به حملاتی مستقیم به دولت روحانی نماید.

"جریان هاشمی" امروز بر آن است که خلاء وجود او را با هاله ای از تقدس چنان بپوشاند که حتی آن حملات غیرمستقیم به دولت روحانی امکان اشاعه و ادامه نداشته باشد و در فرآیندی فرصت طلبانه با نشاندن هاشمی بر جایگاه "مظلومیت تاریخی"، از این آموزه ی غلط در جامعه ایران که ؛ "مظلومیت دلیل بر حق بودن است"، نهایت سوء استفاده را در راستای بقا در شعاع قدرت و حاکمیت انجام دهد و تابوت او را به سپری در برابر منتقدان بدل نماید.

اما در این میان هستند کسانی که هرگز قصد تخریب "جریان هاشمی" و شخصیت او و همچنین دولت روحانی را ندارند که از این راه و در سایه ی از میدان به در کردن رقیب، ندیم حاکمیت و قرین قدرت شوند.

 این نگرش در مرحله نخست قائل به تفکیک اکبر هاشمی رفسنجانی بعنوان یک شخصیت سیاسی از اکبر هاشمی رفسنجانی بعنوان یکی از ارکان حاکمیت طی 9 سال ریاست قوه مقننه و 8 سال ریاست قوه مجریه و بیش از 3 دهه حضور و ریاست در مجلس خبرگان و بیش از دو دهه حضور و ریاست در مجمع تشخیص مصلحت نظام و نقش آفرینی بسیار مهم در طی 8 سال جنگ در شورای عالی دفاع و جانشینی فرماندهی کل قوا، و همچنین تفکیک این دو جایگاه با آیت الله هاشمی رفسنجانی بعنوان یک روحانی صاحب نظر در عرصه فقه اسلامی است.

پس از آن است که صاحبان این نوع نگرش کارنامه پُربار هاشمی رفسنجانی را در تمامی این عرصه ها بسیار و بسیار محل نقد و کنش ها و واکنشهای او را چه از منظر سیاستهای کلان و چه از منظر روش شناسی نه تنها عاری از خطا نمی دانند بلکه دارای ضعف ها و خطاهای فراوان می دانند.

مسدود کردن مسیر انتقاد از کارنامه هاشمی از جانب هواداران و حواریون او از یک سو و تخریب شخصیت و حمله های عاری از دقت و انصاف و تنها از منظر رقابتهای سطحی سیاسی به او و کارنامه اش از دیگر سو، هر دو به یک نسبت ناروا در حق هاشمی و جفا در حق تاریخ و آینده ی ایران خواهد بود.

نقد هاشمی به هیچ وجه به معنی نقد تمامیت نظام جمهوری اسلامی ایران نیست، همانگونه که نقد هیچ شخصیتی به معنای نقد ِ این کلیت نخواهد بود.

نظام جمهوری اسلامی ایران طی عمر 38 ساله خود مجموعه ای ست از تنوع سیاستهای کلان و تفاوت روش ها و نقش آفرینی هایی از جانب زمامداران متناسب با شرایط تاریخی. خلاصه کردن این کلیت و مجموعه شرایط در یک شخصیت از جانب هر گرایش سیاسی معنا و مفهومی نخواهد داشت جز ؛ معرفی تمامیت این نظام در جایگاه نظامی اقتدارگرا و بی بهره از مبانی و موازین دموکراسی.

و این نوع مواجهه اگر از جانب "جریان هاشمی" به هر علتی انجام شود، بدون تردید نقض غرضی ست در بهترین حالت از سر غفلت.

مقایسه و معادلگرایی هایی از جمله "امیرکبیر دانستن هاشمی رفسنجانی" نیز سوی دیگر این ماجراست که اگرچه می تواند نانی از منظر سیاسی در راستای عوامگرایی و تحریک احساسات عمومی داشته باشد اما هرگز آبی برای آسیاب اندیشه ورزی مبتنی بر تحقیق و تدقیق در ساحت تاریخ ِ اندیشه نخواهد داشت.

راهکار اصولی و مفید برای آینده ایران بازگشایی مسیر انتقاد از عملکرد و سیاست ورزی های شخصیت های تاریخی در شرایطی ست مبتنی بر پرهیز از مجادلات سطحی سیاسی که کاسبان این عرصه همواره سودایی جز از میدان به در کردن رقیب به هر طریق ِ ممکن نداشته و ندارند و حاصل اینگونه مجادلات نیز بی گمان چیزی نخواهد بود جز نشاندن یکی بر مسند "معجزه هزاره سوم" و دیگری بر مسند" امیر کبیر".
 



 

  پرونده ویژه دبستان      مهم ترین میراث هاشمی رفسنجانی چیست؟  

  عبای کیاست بر قامت سیاست  
 



معرفی سیاسی ترین روحانیون معاصر شیعه، موضوعی درازدامن و پرمناقشه خواهد بود، آنهم در محدوده ای تاریخی که روحانیون سرشناسی می توان یافت که تمام قد مخالف پیوند سیاست و دیانت بوده اند و البته روحانیون سرشناس دیگری که ایشان البته تمام قد حامی و مروج پیوند سیاست و دیانت.

ورای تمامی ابعاد این موضوع پرمناقشه می کوشم تا در ادامه نشان دهم که آیت الله اکبر هاشمی رفسنجانی یکی از مهم ترین و ثابت قدم ترین روحانیونی بود که پیش و بیش از بسیاری دیگر از همقطاران خود قائل به پیوند سیاست و دیانت و البته متمایل به حضور تمام قد ِ اسلام در حکومت بود.


از میان روحانیون شیعه پس از جنبش مشروطه، دو سید و یک شیخ نقش بسیار تعیین کننده ای در کوششهای توأمان تئوریک و پراتیک در برقراری نظامی سیاسی با زمامداری روحانیون داشتند. آن دو سید ؛ سید حسن مدرس و سید روح الله خمینی و آن شیخ ؛ شیخ اکبر هاشمی رفسنجانی بودند.

اضلاع این مثلث هرکدام به گونه ای در این وادی طی طریق کرده اند.

سید حسن مدرس ؛ نشان داد که روحانیت شیعه می تواند در عرصه سیاست حضوری تاثیرگذار داشته باشد و از امکانات فقه شیعه می توان در ادامه ی مسیری که "مشروعه خواهان" دوران "مشروطه" آغاز کرده بودند، جهت سیاست ورزی و رسیدن به حکومت استفاده کرد.

سید روح الله خمینی ؛ نشان داد که روحانیت شیعه نه تنها امکان این را دارد بلکه "باید" بصورت تمام قد در عرصه سیاسی حضور داشته باشد و هم او در ابتدا با نظریه پردازی در رساله "کشف الاسرار" و پس از آن در "ولایت فقیه" بعنوان یگانه فقیه شیعه با حرکت در دیگر عرصه های نظرورزی های دینی از جمله "علم کلام"، یک تئوری منسجم و مشخص جهت حضور در قدرت سیاسی از جانب روحانیت شیعه ارائه کرد.

و اکبر هاشمی رفسنجانی ؛ نشان داد که روحانیت شیعه علاوه بر حضور در مناصب سیاسی و حکومتی  می تواند و باید از تمامی امکانات عرصه های دیگر مرتبط با سیاست ورزی و حکمرانی جهت "حفظ نظام سیاسی" به مثابه حکومت ِ دینی استفاده نماید.

به دیگر معنی ؛ در دستگاه نظری هاشمی رفسنجانی نسبت و تناسب رابطه ی "سیاست" و "دیانت" با توجه به رابطه ی "رسیدن به قدرت سیاسی" و "حفظ قدرت سیاسی" تعریف می شد.

اینگونه که ؛ در راستای "رسیدن به قدرت سیاسی" اولویت با استفاده از امکانات ِ "دیانت" و در راستای "حفظ قدرت سیاسی"،  سیاست" در اولویت بود.

در دهه 40، دهه ای که با مرگ بسیار تاثیرگذار آیت الله بروجردی بعنوان یکی از مراجع نامدار شیعه آغاز شد همزمان بود با پر رنگ تر شدن نقش سید روح الله خمینی در سازمان روحانیت شیعه، هاشمی رفسنجانی در سالهای منتهی به این دهه بود که به همراه کسانی چون محمدجواد باهنر سنگ بنای تاسیس نشریه ی "مکتب تشیع" را نهاد تا در برابر نشریه "مکتب اسلام" که متعلق به طیف ِ مرتبط با آیت الله شریعتمداری بود، بتواند به نوعی "پایگاه سید روح الله خمینی" باشد.

در همین نشریه بود که هاشمی رفسنجانی منابع مالی را از جمله حق التالیف مقاله ها به کسانی چون علامه طباطبایی و مرتضی مطهری را تامین می کرد. چراکه در همان دوران شهریه ی روحانیونی که به دانشگاه می رفتند از جانب اعازم و مراجع حوزه قطع می شد و این روحانیون جهت امرار معاش نیازمند حمایتهای مالی اینچنینی بودند که در مورد "مکتب تشیع" این مسئله توسط هاشمی رفسنجانی انجام می شد.

ماجرای فلسطین مورد دیگری بود که با توجه به سیاستهای پهلوی دوم نسبت به اسرائیل از یک سو و حمایتهای روحانیون شیعه از مسلمانان فلسطین از دیگر سو، می توانست شکافی مهم میان جامعه ایران ِ دهه 40 و حکومت ایجاد کند و روحانیت شیعه و مشخصا روحانیون سیاسی هرچه در توان داشتند برای ایجاد و تقویت این شکاف بکار بستند.

یکی از نمونه های بارز در این راستا ترجمه ی کتاب "قضیه فلسطین" به قلم ِ "اکرم زعیتر" بود. این کتاب را میرزا خلیل کمره ای در اختیار هاشمی رفسنجانی قرار داد و او اقدام به ترجمه ی این کتاب کرد که تحت عنوان کارنامه سیاه استعمار" منتشر شد.

در میانه همان دهه 40 بود که هاشمی رفسنجانی در سایه ی همان توجهات و دغدغه های سیاسی بعنوان یک روحانی به سمت توجه به کسانی چون امیرکبیر رفت و کتابی در این زمینه منتشر کرد که بازهم در عنوان کتاب بر عبارت "استعمار" تاکید شده بود ؛ "امیر کبیر یا قهرمان مبارزه با استعمار".

هاشمی رفسنجانی در این کتاب بود که علاوه بر امیرکبیر به تحسین نادرشاه افشار نیز می پرداخت اما هر دو از منظر توجهی که به "توسعه" داشتند.

در اینجا بود که نادرشاه افشار با تمام جنایات ضدبشری و هولناکی که انجام داده بود اما توجه هاشمی را در این نقطه کانونی جلب کرده بود که بدون تکیه بر نیروهای خارجی به کشتی سازی می پرداخته و امیرکبیر نیز بعنوان یک نیروی سیاسی فعال و اثرگذار در راس هرم حاکمیت آنگاه که با تحسین هاشمی رفسنجانی مواجه می شد، این نکته در اندیشه هاشمی شکل می گرفت که ؛ اگر یک "مجتهد عادل روشنفکر" در جایگاه امیرکبیر قرار گرفته بود نیز به دلیل رسالت دینی و "وظیفه مقدس رهبری کشور اسلامی" همان کارهای امیرکبیر را انجام می داد.


نکات مهم دیگر از ابتدا تا میانه همین دهه برکناری علی امینی نخست وزیر ِ اصلاح طلب حکومت پهلوی، کشتار مدرسه فیضیه، دستگیر و زندانی شدن سران نهضت آزادی و تبعید سید روح الله خمینی به ترکیه و عراق بود که همه آیاتی بودند بر بستن کامل فضای سیاسی توسط حکومت وقت.

فرجام این شرایط نیز تجدید حیات "فدائیان اسلام" در قالبی دیگر با ترور نخست وزیری دیگری و پس از آن شکلگیری سازمان "مجاهدین خلق" و "چریکهای فدایی خلق" بود تا سرانجام در پایان همین دهه پاسخ بستن فضای سیاسی کشور با گلوله از جانب حکومت،با گلوله های مخالفین حکومت داده شود که ازجنگلهای سیاهکل تا خیابانهای تهران را درنوردید.

هاشمی رفسنجانی در این دوران از لحاظ مالی یکی از حامیان موثر نیروهای مخالف پهلوی دوم از جمله مجاهدین خلق بود و این حمایتها تا میانه دهه 50 و هنگامه ی انشعاب مجاهدین مارکسیست ادامه یافت، همان دورانی که هاشمی رفسنجانی نیز در زندان روزگار می گذراند.

پس از بهمن 57 و برافتادن حکومت پهلوی، اکبر هاشمی رفسنجانی در میان انقلابیون به قدرت رسیده چهره ای چندان شناخته شده محسوب نمی شد اما نزدیکی او به امام خمینی در این دوران سبب شد تا مردم و رسانه های ایران و جهان روحانی جوانی را همواره در جوار امام خمینی مشاهده کنند که در اردوگاه سیاسی روحانیون انقلابی همواره یکی از چهره های ثابت بشمار می رفت و روز به روز بر مسئولیتها و اختیارات و شهرت او افزوده می شد.

او بعنوان یکی از اعضای "شورای انقلاب" در میانه اسفند 1357 و در آستانه برگزاری رفراندوم تعین نظام، در شرایطی که بسیاری از شخصیتهای سرشناس آن دوران از عدم حضور روحانیون در مناصب سیاسی و حکومتی سخن می گفتند، به قم رفت ؛ همانجا که امام خمینی مستقر بود.

هاشمی رفسنجانی در سخنرانی 15 اسفند در قم با تاکید بر اینکه ؛ " تمامی نهضتهای چهار،پنج قرن اخیر را روحانیت رهبری کرده اند"، هشدار داد که اگر روحانیون وارد مسائل و مناسبات سیاسی نشوند "فرصت طلبها بر سر کار می آیند".

هاشمی در همین سخنرانی با یادآوری دوران مشروطه، اعلام کرد که ؛ "اگر نهضت مشروطه در اختیار یک حزب اسلامی بود شکست نمی خورد".

آن "حزب اسلامی" که هاشمی عدم شکست مشروطه(کذا) را مستلزم وجود آن می دانست، به نوعی دیگر 8 روز پس از همین سخنرانی هاشمی رفسنجانی با حضور او تحت عنوان " حزب جمهوری اسلامی" تشکیل شد.

10 روز بعد هاشمی رفسنجانی در مراسم سالمرگ آیت الله کاشانی در بازار تهران بار دیگر بر حضور فعال روحانیون در عرصه سیاسی و پیوند آنها با حکومت تاکید کرد.


ترور مرتضی مطهری در اردیبهشت 58 ، هاشمی را با نطق هایی آتشین روانه میدان کرد تا اینبار آشکارا اعلام کند که "روحانیت منسجم و متشکل به میدان خواهد آمد و صحنه را به "لیبرالها" واگذار نمی کند".

البته که مراد هاشمی از "لیبرالها" دولت موقت و "بازرگان" ی هایی بودند که بر اساس گفته ی هاشمی "صحنه را به آنها واگذار نکردند" و پس از ماجرای تسخیر سفارت امریکا و کارشکنی های فراوان در کار آن دولت موقت، با استعفای بازرگان و چهار ماه بعد در انتخاب رئیس نخستین پارلمان در جمهوری اسلامی، این هاشمی رفسنجانی بود که از مرز ِ بازرگان گذشت.

پس از آن "حزب جمهوری اسلامی" به زعامت کسانی از جمله هاشمی رفسنجانی در درگیری هایی که با دولت بنی صدر بوجود آمد، توانست در همان مجلس رای به عدم کفایت سیاسی رئیس جمهور دهد و بنی صدر نیز از همان "صحنه" حذف شود.

در هنگامه ی انتخابات مجلس دوم بود که با حذف بسیاری از گروه ها و گرایشات سیاسی از فضای سیاسی کشور، انتخاباتی برگزار شد که نام هاشمی رفسنجانی در صدر تمامی لیست های انتخاباتی بجز خانه کارگر قرار گرفته بود تا نشانی باشد بر جایگاه سیاسی هاشمی در فضای سیاسی جدید حاکم بر کشور.

در میانه دهه 60 با انحلال حزب جمهوری اسلامی، دو گانه ای حزبی در فضای سیاسی جمهوری اسلامی شکل می گیرد با نقش آفرینی ؛ "جامعه روحانیت مبارز" بعنوان جناح راست حاکمیت  و "مجمع روحانیون مبارز" بعنوان جناح چپ .

هاشمی رفسنجانی بعنوان یکی از بزرگان طیف راست حاکمیت یعنی "جامعه روحانیت مبارز"، در این دوران که مجلس سوم با رقابت این دو گروه سیاسی شکل گرفت، راه ِ میانه روی به این معنی در پیش گرفت که "مجمعی ها" با آگاهی از نزدیکی هاشمی به بیت امام و شخص ایشان، حتی پس از در دست گرفتن اکثریت مجلس سوم بازهم به ریاست او رای مثبت دادند در حالی که هیئت رئیسه آن مجلس در اختیار مجمع روحانیون مبارز و چهره هایی از جمله ؛ مهدی کروبی،حسین هاشمیان و اسدالله بیات قرار داشت.

و در دوران همین مجلس بود که با درگذشت امام خمینی، هاشمی رفسنجانی پس از 9 سال تکیه بر کرسی ریاست قوه مقننه راهی وادی ریاست جمهوری شد. اما جناح چپ حاکمیت که خود را "خط امامی" می خواند و با عباراتی همچون "اسلام امریکایی" به مصاف رقبای خود رفته بود، در انتقاد از دولت نخست هاشمی رفسنجانی آنگاه که بنای پیشروی نهاد، پاسخ عتاب آمیزی در هنگامه ی انتخابات مجلس چهارم دریافت کرد.

این پاسخ عبارت بود از رد صلاحیت 40 نماینده مجلس سوم و 40 نامزد دیگر انتخابات مجلس چهارم که همگی از منتسبین به مجمع روحانیون مبارز بودند.

واکنش مجمع روحانیون در برابر حذف با تیغ "نظارت استصوابی"، تحریم انتخابات مجلس چهارم بود. هرچند در نهایت وقتی مهدی کروبی به دیدار رهبر انقلاب رفت این جناح سیاسی با انتشار بیانیه ای اعلام کرد که "فقط بخاطر رهبری" در انتخابات شرکت خواهد کرد.

و طرفه آنکه پاسخ هاشمی رفسنجانی به تاریخ نیز در برابر حذف منتقدان خود از فضای سیاسی چیزی جز این نبود که ؛ "اشتباه خودشان است که مواضع افراطی مقابل دولت و نظام داشتند"!

در این دوران نه تنها "مجمعی" های منتقد هاشمی از پارلمان حذف شدند بلکه چپ های کابینه اول هاشمی نیز چهارسال بعد پاکسازی شدند و محمد خاتمی و عبدالله نوری و مصطفی معین دیگر جایی در دولت دوم هاشمی رفسنجانی نداشتند.

مجلس پنجم بازهم با حذف "مجمعی" های منتقد دولت هاشمی توسط شورای نگهبان و با مکانیزم نظارت استصوابی همراه بود و اینبار دیگر این جناح سیاسی در عمل انتخابات را تحریم کرد.

سالهای پایانی دولت دوم هاشمی و سالهای آغازین فعالیت مجلس پنجم در حالی از راه رسید که هاشمی رفسنجانی سخت در اندیشه ی فردای پس از پایان دوران ریاست جمهوری خود و نقش آفرینی در فضای سیاسی کشور بود. بر همین اساس بود که پا در راه استحکام جایگاه خود در مجلس پنجم نهاد با پیشنهاد قرار گرفتن 5 نفر در لیست انتخاباتی "جامعه روحانیت مبارز".

این پنج نفر عبارت بودند از ؛ "عبدالله نوری،محمدعلی انصاری،علیرضا محجوب،سید مهدی امام جمارانی و توسلی". اما این پیشنهاد هاشمی با مخالفت جامعه روحانیت مبارز و در راس آنها مهدوی کنی مواجه شد. حتی آنها فائزه هاشمی را نیز در لیست خود جای ندادند تا در "نه" گفتن به رییس جمهور سنگ تمام بگذارند و حجت را بر هاشمی تمام کنند.


اما هاشمی رفسنجانی که 17سال را در راس دو قوه مقننه و مجریه گذرانده بود،به این سادگی و با یک "نه" از میدان به در نمی رفت.

"یاران هاشمی" در 27دی 74 در حالی که 10 وزیر و 4معاون رییس جمهور را در میان خویش داشتند،موجودیت "حزب کارگزاران سازندگی" را اعلام کردند.

هاشمی رفسنجانی بر این باور بود که دوران سیاسی "مجمعی" ها به پایان رسیده و در خلائی که در سایه حذف چپ ها در فضای سیاسی جمهوری اسلامی ایجاد شده، او می تواند با بنیان نهادن حزب کارگزاران سازندگی، به نوعی بنیانگذار "راست مدرن" در برابر راست سنتی به نمایندگی جامعه روحانیت مبارز باشد.

در حالی که با پایان دوران 8 ساله ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی در بر پاشنه ای دیگر چرخید و اکثریت جامعه ایران در واکنشی بسیار معنادار به "دوران ریاست جمهوری هاشمی" با رایی شگفت انگیز به یکی از "مجمعی" ها به نام محمد خاتمی، پاسخی سخت عتاب آمیز و عبریت خیز، به جناح راست اعم از سنتی و مدرن داد.


هرچند "کارگزاران سازندگی" در واپسین ایام باقی مانده به انتخابات هفتم ریاست جمهوری حمایت خود را از خاتمی اعلام کرد اما دو سال بعد و در انتخابات مجلس ششم بود که چپ ها به هیچ عنوان حاضر به حمایت از هاشمی رفسنجانی نشدند تا ناگزیر نام او در صدر لیست جامعه روحانیت مبارزی قرار بگیرد که در لیست انتخاباتی اش برای مجلس ششم علاوه بر هاشمی رفسنجانی چهره هایی چون محمود احمدی نژاد،محسن رضایی،داود دانش جعفری،حداد عادل و غلامحسین الهام نیز حضور داشتند.


اما هاشمی رفسنجانی پس از شمارش آرا در میان لیست 30 نفره نمایندگان تهران در رده بیست و هفتم جای گرفت و پیام این نوع انتخاب را به خوبی دریافت و از حضور در مجلسی اعلام انصراف کرد که دستیابی به کرسی ریاست برای او سرابی بیش نبود.

8 سال طوفان سیاسی در ایران همزمان با عمر دولت اصلاحات به پایان رسید و اینبار هاشمی رفسنجانی باردیگر و صد البته با چهره ی سیاسی بسیار متفاوت وارد میدان رقابتهای انتخابات ریاست جمهوری نهم شد.

پس از آن 8 سال ِ طوفانی هاشمی برای کسب مقبولیت و مشروعیت عمومی چاره ای جز ملتزم دانستن خود به مبانی دموکراسی حداقل در ظاهر ِ ماجرا نداشت.

اما عواقب و توابع طوفانهای دوران اصلاحات چنان دامنگیر چهره و جایگاه هاشمی رفسنجانی شده بود که جامعه این چهره ی جدید را تحت عنوان "نقاب هاشمی" ارزیابی کرد و بر مبنای همین ارزیابی رای خود را در انتخاباتی که همراه بود با تدبیری محض ِ اردوگاه سیاسی اصلاح طلبان و خطای تاریخی محمد خاتمی در عدم حمایت از مهدی کروبی و حمایت از مصطفی معین، به نام محود احمدی نژادی به صندوق انداختند که هرچه بود ؛ هاشمی رفسنجانی نبود !

کارت قرمز اکثریت مردم ایران به هاشمی رفسنجانی در آن انتخابات اما بازهم او را از میدان سیاست خارج نکرد، پس از تیر ماه 84 هاشمی رفسنجانی کوشید تا از یک سو خود را همنوا با ارکستر اصلاح طلبان کند و از دیگر سو به سازماندهی اردوگاه مخالفان سیاسی محمود احمدی نژاد بپردازد که گذر زمان نشان داد که خود را منتسب به هیچکدام از گرایشهای سیاسی موجود در کشور تا پیش از تیر ماه 84 نمی دانست.

این دو سیاست کلان هاشمی رفسنجانی 4 سال بعد و در هنگامه ی انتخابات ریاست جمهوری دهم مشخص شد که قرین توفیق نبوده است. آنجا که از یک سو اصلاح طلبان حاضر نشدند برای نامزدی در انتخابات ریاست جمهوری دهم هاشمی را به میدان رقابت ِ دوباره با احمدی نژاد روانه کنند و از دیگر سو حملات اردوگاه سیاسی هواداران دولت نهم و در راس آنها شخص محمود احمدی نژاد خصوصا در مناظره های تلویزیونی همان انتخابات به کارنامه و شخصیت ِهاشمی رفسنجانی، باردیگر سبد آراء احمدی نژاد را  را از رای مخالفان هاشمی پُر کرد.

در این مقطع زمانی بسیاری عمر سیاسی هاشمی رفسنجانی را پایان یافته می دانستند و بازگشت دوباره او به قدرت به معنی حضور او بر مسند ریاست قوای مجریه یا مقننه را غیرممکن ارزیابی می کردند.

هاشمی رفسنجانی در سالهایی که برای اصلاح طلبان با غیبت ِ خاتمی و کروبی و موسوی می گذشت، توانست به خواسته ی نخست خود که از سال 84 دنبال می کرد دست یابد، یعنی ؛ میدان داری در اردوگاه سیاسی اصلاحات. و از همین مسیر بود که سال 92 با پایان دوران ریاست جمهوری محمود احمدی نژاد، هاشمی رفسنجانی مجال را برای بازگشت دوباره به قدرت کاملا مناسب می دانست تا میوه ی 16 سال سیاست ورزی و ققنوس وار از خاکستر هر شکست بال برافراشتن را از درخت ِ انتخابات ریاست جمهوری یازدهم بچیند.

اما اینبار دستی از همان آستینی بیرون آمد که هاشمی رفسنجانی دو دهه قبل بر آن بوسه ی تشکر و تقدیر زده بود، یعنی ؛ "نظارت استصوابی" شورای نگهبان در راستای رد صلاحیت "مجمعی" ها و "نهضت آزادی" ها و ...

هاشمی رفسنجانی از جانب همان شورای نگهبان رد صلاحیت شد تا در میان غوغاهایی که از اردوگاه هواداران او برخاست کسی سکوت او را سالها قبل در برابر رد صلاحیت مهدی بازرگان و پس از آن نامزدهای مجمع روحانیون مبارز به یاد نیاورد.

و اعضای همین اردوگاه پس از انتخاب حسن روحانی بعنوان رئیس جمهور تنها برای تسلی خاطر ئ التیام زخمهای هاشمی رفسنجانی بود که نقشی جدید برای او تعریف کردند تحت عنوان "رئیس جمهور ساز" .

و این در حالی بود که علیرغم قرابت های فراوان حسن روحانی به هاشمی رفسنجانی، رئیس جمهور شدن او را می بایست ورای تایید هاشمی که در بهترین حالت یکی از "علل" بود و در راستای "دلایل" دیگری از جمله عدم اتحاد و انسجام اردوگاه اصولگریان در انتخابات خرداد 92 و همچنین روند پرونده ی هسته ای ایران به تحلیل و ارزیابی نشست.

با اینهمه کمترین آشنایی با مشی سیاسی هاشمی رفسنجانی طی بیش از 4 دهه کفایت می کرد برای مهر تاییدی نهادن بر این نکته که اصل و اساس برای او دستیابی به قدرت سیاسی در شعاع حاکمیت بود و بس.

اما در مسیر تحقق عینی این اصل و اساس هاشمی رفسنجانی به نسبت شرایط و در تناسب با روح غالب بر فضای عمومی و سیاسی جامعه ایران، روشهایی متفاوتی را در پیش می گرفت که لازمه ی استمرار حیات سیاسی یک سیاستمدار جهت کسب و حفظ قدرت بود.

با مرگ هاشمی رفسنجانی میراث او در فضای سیاسی کشور باید حفظ و تقویت شود، حتی از جانب مخالفان او. میراث هاشمی در یک جمله عبارت بود از اینکه ؛ " شهامت سیاست ورزیدن داشته باش".

 


 پرونده ویژه دبستان       چگونه قطار اعتدالگرایی بر ریل انقلابی گری می گذرد؟  

 طالبان کاریزما و کاریزمای مطلوب 
 


چهل روز پس از مرگ سید محمود طالقانی حدود 2 میلیون نفر در بهشت زهرا شنونده ی سخنان شیخ اکبر رفسنجانی بودند که می کوشید روح امیدواری را در پیکر جامعه ای بدمد که از مرگ نابهنگام یکی از ستون های خیمه ی انقلاب دچار شوکی شدید شده بود.

شیخ اکبر رفسنجانی در همین راستا خطاب به جمعیت می گفت ؛ " نباید اساس نهضت را متکی به یک شخص کرد ".


با اینحال او و دیگران به خوبی می دانستند که در فضای انقلابی، نقش و تاثیرگذاری شخصیتهای کاریزماتیک تا چه اندازه دارای اهمیت است. و از همین رو بود که سفینه ی آن انقلاب اگرچه بر امواج خروشان مردم در حرکت بود اما این سفینه را ناخدا هیچکس نبود جز امام خمینی.

                     
یک دهه حضور آیت الله خمینی در جایگاه "امام" باعث شد تا نزدیکان به راس هرم قدرت خود را از انتساب به هرگونه تشکل و حزب مستغنی بدانند و حتی پس از انحلال حزب جمهوری اسلامی، دو گانه ی "جامعه روحانیت مبارز" و "مجمع روحانیون مبارز" نیز بیش و پیش از هرگونه رقابت در سپهر سیاسی، می کوشیدند تا گوی سبقت از یکدیگر بربایند در تقرب به امام خمینی .

چه آنگاه که "مجمعی" ها خود را "خط امامی" می نامیدند، کمتر کسی مفهوم این عبارت را در فضای سیاسی آن دوران در می یافت و به یاد می آورد که نخستین کسانی که خود را "خط امامی" نامیدند سران حزب توده در سالیان نخست پیروزی انقلاب اسلامی بودند. اما چرا؟

زیرا ؛ سیاست ورزان توده ای به فراست دریافته بودند که برای آزمودن بخت خود در آن فضای انقلابی در عرصه ی سیاست باید رخت خود را به زیر چتر وجه کاریزماتیک امام خمینی برمی کشیدند.

اما یک دهه پس از پیروزی همان انقلاب بود که آیت الله خمینی رخت به دیار باقی کشید و آن وجه کاریزماتیک و جایگاه "امام" را نیز با خود همراه کرد در آن کوچ ابدی .


پس از آن بود که شیخ اکبر هاشمی رفسنجانی که از مسیر شورای انقلاب و حزب جمهوری اسلامی و ریاست مجلس عبور کرده بود، با کسب اکثریت آراء عمومی در جایگاه "ریاست جمهوری" قرار گرفت که ازهمان دوران دیگر تنها بعنوان یک مقام تشریفاتی نبود و ضمن بازنگری در قانون اساسی، تبدیل به جایگاهی قابل اعتنا در نظام سیاسی ایران شده بود.

نکته بسیار مهم و تاثیرگذار در این مقطع زمانی، پایان جنگ 8 ساله عراق و ایران بود که مصادف بود با آغاز دوران ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی.

فضای حاکم بر مناسبات سیاسی جامعه ایران طی دوران 8 ساله جنگ، فضایی مبتنی بر پویایی و رقابت و فعالیتهای نظام مند و منسجم نبود. در این فضا نه خبری از تعدد احزاب و مطبوعات و مجادلات نظری در میان روشنفکران جامعه و اصحاب سیاست بود و نه نیازی به این فضا احساس می شد و در بهترین حالت اگر چنین نیازی از جانب کسانی احساس می شد، با توجه به اولویتهای تحمیلی بر شرایط اجتماعی آن دوران، آن احساس نیاز نیز راه به جایی نمی برد.

اما پس از دوران 8 ساله جنگ، فضای "امنیتی" دچار بازتعریف و در نتیجه جامعه ایرانی ناگزیر راه به سوی بازتولید فضای سیاسی گشود که درهای آن از اوایل دهه 60 بسته شده بود.

در این فضا بود که دولتِ نخست هاشمی رفسنجانی با اولویت "اقتصاد" زمام امور را در دست گرفت با چهره هایی چون ؛ نوربخش ، نعمت زاده، زنگنه، سعیدی کیا، نژادحسینیان، کمالی،کلانتری، محلوجی، شافعی، وهاجی، غرضی و ...

در این دولت حضور کسی چون محمد خاتمی بر مسند وزارت ارشاد، به هیچ وجه نشانگر روح غالب بر سیاستهای کلان آن نبود و فرجام محتوم این حضور نیز نمی توانست چیزی جز همان استعفای اعتراض آمیز و خروج از دولت هاشمی باشد.

این نکته از آن جهت دارای اهمیت است که ؛ دولت نخست هاشمی با تاکید بر مسئله ی اقتصاد، با نگرش خاصی که به مفهوم "توسعه" داشت، هرگز آن پویایی و رونق ِ فضای سیاسی در راستای "توسعه سیاسی" را برنمی تافت. اما چرا؟

زیرا ؛ هاشمی بیش و پیش از آنکه در این دوران شباهتی با امیرکبیر داشته باشد، شباهت با مدل رضاشاهی ِ پس از 1304 داشت که ضرورت توسعه ی اقتصادی را به گونه ای دیگر در پیش گرفته بود تا در عدم التفات به مفهومی تحت عنوان "توسعه متوازن"، مشتقات آن از جمله توسعه ی فرهنگی و توسعه سیاسی با توجه به شرایط اقتصادی کشور در سایه ی اغفال و اغماض قرار گیرد.

اینگونه سیاستهای کلی دولت هاشمی طی 8 سال استمرار یافت اما جامعه ی ایرانی در این دوران چندان شباهتی با جامعه ی ایرانی اوایل دهه 30 نداشت، از همین منظر بود که حلقه بر در ِ دموکراسی و آزادی خواهی کوفتن های روشنفکران ، اصحاب اندیشه و فرهنگ در این دوران در نهایت برگهای خونینی در تاریخ معاصر ایران رقم زد.

شیخ اکبر هاشمی رفسنجانی در جایگاه رئیس جمهور ایران، در اویل دهه 70 هنوز ضرورت عبور از فضای کاریزماتیک به سمت و سوی تکیه بر فعالیتهای نظام مند و تشکّلگرا و لزوم تقویت روح تحزب در فضای سیاسی کشور را باور نداشت و از همین منظر بود که بخشی از جامعه آن دوران او را در جایگاه "اکبرشاه" به نظاره نشست.

و البته که این عبارت تنها در قالب توهین و تخفیف نسبت به شخصیت هاشمی رفسنجانی قابل ارزیابی نبود، بلکه در جوف خود در راستای بررسی علّی بسیار محل تامل و تدقیق بود.
این عدم التفات به توسعه سیاسی و تکیه بر وجه کاریزماتیک ( که هاشمی رفسنجانی به انواع و اقسام روشها درپی ساختن آن برای خود بود) کا را به جایی رساند که با چراغ سبز هاشمی رفسنجانی، شورای نگهبان با تکیه بر "نظارت استصوابی"، در آستانه انتخابات مجلس چهارم، جناح رقیب ِ دولت هاشمی یعنی "مجمع روحانیون مبارز" را به گونه ای از فضای سیاسی کشور خارج کرد که برای نخستین بار در تاریخ جمهوری اسلامی ایران این جناح به زعامت شیخ مهدی کروبی و موسوی خویینی ها و ... پا در مسیر تحریم انتخابات نهادند.

در همان دوران بود که حدود 80 نامزد انتخابات مجلس از جناح چپ که 40 نفر از آنها نماینده مجلس سوم بودند، توسط شورای نگهبان ردصلاحیت شدند تا شیخ مهدی کروبی شکایت به رهبر انقلاب برد و تنها ورود ایشان به ماجرا بود که مجمعی ها را به انتخابات آن دوره از مجلس شورای اسلامی بازگرداند.

هرچند این بازگشت با شکست کامل همراه بود و اکثریت مجلس چهارم از دستان جناح رقیب دولت هاشمی خارج شد و علاوه بر آن در دولت دوم هاشمی بود که سه وزیر او که بویی از همراهی آنها با جناح رقیب استشمام می شد نیز کنار گذاشته شدند، یعنی ؛ محمد خاتمی، عبدالله نوری و مصطفی معین .

نوع مواجهه هاشمی رفسنجانی با رقبای سیاسی خود در این دوران به آنجا می رسید که مجمع روحانیون مبارز از یک سو و اهالی نهضت آزادی از دیگر سو و بسیاری از روشنفکران و اهالی فرهنگ، از جانب هاشمی متهم می شدند به " پُررویی" و " اتخاذ موضع افراطی در برابر نظام"  و ...

اما دوران 8 ساله ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی در حالی رو به پایان بود که شیخ اکبر هاشمی رفسنجانی نتوانست آن وجه کاریزماتیک که لازمه ی یکه تازی بدون اتکا به تحزب بود را در فضایی سیاسی ایران کسب کند. از دیگر سو نوع کنش ها و واکنش ها و سیاستهای او طی 8 سال ریاست جمهوری و البته پیش از آن، سبب شده بود تا بسیاری از نیروهای باقی مانده در عرصه سیاسی جمهوری اسلامی با او دچار زاویه های جدی و شکافهای عمیق ِ اعتقادی و سیاسی شوند.

در همین راستا بود که در سال پایانی دولت دوم هاشمی رفسنجانی که همزمان بود با سال نخست مجلس پنجم، هاشمی رفسنجانی در اندیشه ی ادامه ی حیات سیاسی خود در نظام جمهوری اسلامی، به این نتیجه رسید که باید فقدان آن وجه کاریزماتیک را در دوران دوری از قدرت به نوعی دیگر پوشش دهد.

از این رو بود که در همان سال هاشمی از جامعه روحانیت مبارز درخواست کرد که این 5 نفر را در لیست انتخابی خود قرار دهند ؛ عبدالله نوری،محمدعلی انصاری،محجوب،توسلی و امام جمارانی.

اما واکنش جامعه روحانیت مبارز نه تنها "نه" به اکبر هاشمی رفسنجانی، بلکه حذف نام فائزه هاشمی از لیست انتخاباتی خود بود.

هاشمی رفسنجانی که پیام همراهان سابق خود در جامعه روحانیت مبارز را با این عمل دریافت کرد، پس از آنکه بازی با کارت ِ تمدید دوران ریاست جمهوری نیز بی ثمر نمود، این نکته را دریافت که به تعبیری از آنجا رانده و در اینجا درمانده است.

هاشمی رفسنجانی طی 9 سال ریاست مجلس و 8 سال ریاست جمهوری هرگز خود را نیازمند به فعالیت حزبی منسجم و نظام مند نمی دید، اما در میانه ی دهه 70 شرایط اجتماعی و فرهنگی و سیاسی جامعه ایران به آنجا رسیده بود که مسیر بدل شدن به چهره ای کاریزماتیک نیز از دیار ِ تاکید بر دموکراسی و التزام به تکثرگرایی و تعهد به رعایت حقوق مخالف می گذشت.

و البته که محصول این دوران کسی نبود جز ؛ محمد خاتمی. چرا که هاشمی رفسنجانی با توجه به کارنامه ی سیاسی اش نه می توانست بر مسند "چهره ی کاریزماتیک" بودن بنشینند ؛ آنگونه که آیت الله خمینی نشست، نه می توانست بر مسند "دموکرات" بودن بنشیند ؛ آنگونه که محمد خاتمی نشست، و نه می توانست بر مسند "شیخ" بودن بنشیند ؛ آنگونه که مهدی کروبی نشست.

در این شرایط بود که هاشمی رفسنجانی، پا در مسیر "اصلاحات" نهاد و این اصلاحات را از خود آغاز کرد.

در سایه ی شرایط سیاسی روز بود که "حزب" کارگزاران سازندگی را بنا نهاد تا روح مسیحایی باشد جهت تحدید حیات سیاسی او در روزگاری که دوران خطابه و مونولوگ جای خود را به دوران مباحثه و دیالوگ داده بود.

و به یاد آورید همان هاشمی رفسنجانی را که در فیلم انتخاباتی اش در سال 84 برای جذب و جلب نظر مردم ناگزیر و ناچار پشت میزی نشست که دیگر میز ریاست و وجه کاریزماتیک نبود، میزگردی بود که دخترها و پسرهای 18 تا 25 ساله نیز دور همان میز نشسته بودند و باب و زبان انتقاد و احتجاج با "سردار سازندگی" و "امیرکبیر زمان" گشوده بودند.

هاشمی رفسنجانی آنگاه که در انتخابات مجلس ششم با سونامی "نه" مردم تهران مواجه شد، عده ای این شکست هولناک را حاصل تخریب شخصیت او توسط "تندورهای اصلاح طلب" دانستند، در حالی که هرگز چنین نبود بلکه از قضا هاشمی رفسنجانی نشان داد که معنی و مفهوم و پیام ِ آن "نه" را دریافته است. هاشمی دریافت که دیگر دوران، دوران ِ او نیست.

او دریافت که برای ادامه حیات سیاسی خود باید عبای هاشمی رفسنجانی ِ تا سال 1376 را از تن بدر کند و عبایی جدید بر جسم سیاست بپوشاند که بیگانه با روح زمانه نباشد.

و اینگونه بود که هاشمی رفسنجانی ِ نامزد انتخابات ریاست جمهوری نهم در سال 84 را هیچ نسبت و تشابهی نبود با هاشمی  رفسنجانی ِ دوران دهه 60 و اویل دهه 70 .

اما تراژدی روزگار آن بود که روح غالب بر جامعه ی میانه دهه 80 هنوز این تغییر مشی از جانب هاشمی را باور نکرده بود و در نهایت نیز با انتخاب محمود احمدی نژاد به مثابه یک "خودزنی" نشان داد که ؛ گم شدن در کوره راه بی نشانی ِ احمدی نژاد را ترجیح داد بر پا نهادن در سرزمین شناخته و تجربه شده ی هاشمی رفسنجانی.

این دومین شکست سهمگین برای هاشمی رفسنجانی بود.

دوران دولت نخست محمود احمدی نژاد، پلی بود که هاشمی رفسنجانی را به صورت کامل از اردوگاه جناح راست به اردوگاه چپ گرایان در نظام سیاسی جمهوری اسلامی رساند.

4 سال بعد و در هنگامه ی انتخابات دهم ریاست جمهوری، اردوگاهی که هاشمی رفسنجانی در آن خیمه برپا کرده بود قصد داشت تا با تمام قوا برای از میدان به در کردن محمود احمدی نژاد وارد کارزار انتخابات شود. در اینجا بود که هاشمی رفسنجانی بسیار امیدوار بود به حمایت اکثریت اصلاح طلبان از او بعنوان نامزد نهایی این جناح در آن انتخابات.

اما اینبار نیز هاشمی رفسنجانی شوکران شکست را نوشید آنگاه که اصلاح طلبان باردیگر به او "نه" گفتند.

آن انتخابات در حالی برگزار شد که شکست اصلاح طلبان از محمود احمدی نژاد در ادامه به حذف چهره های سرشناس آن اردوگاه از فضای سیاسی ایران انجامید. دو نامزد اصلاح طلب آن انتخابات به حصر رفته و نماد اصلاح طلبی ِ دوران جمهوری اسلامی نیز ممنوع التصویر و ممنوع الصدا و و ممنوع الفعالیت شد، تا در نتیجه هاشمی رفسنجانی بدل شود به ستون خیمه ی فرماندهی این اردوگاه.

طنز روزگار را ببنید! که فضای سیاسی ایران پس از بیش از سه دهه بار دیگر به جایی رسید که حاضران و فعالان در این وادی به این نتیجه رسیدند که برای ادامه حیات سیاسی و پیشبرد اهداف خود سخت نیازمند ِ حضور یک چهره ی کاریزماتیک هستند و اینگونه بود که در اوایل دهه 90 هاشمی رفسنجانی را در این جایگاه قرار دادند. همان جایگاهی که هاشمی رفسنجانی از 15 سال پیش از آن به بعد،( گرچه نتوانسته بود به آن جایگاه دست یابد) به تجربه دریافته بود که جهت ادامه حیات سیاسی باید از حرکت به سمت و سوی کسب آن فاصله بگیرد!

اما وجوه تراژیک ماجرای هاشمی را پایانی در کار نبود. آنگونه که ؛ پس از حدود 2 دهه جامعه ی ایرانی آن دگردیسی و انقلاب رفتاری و گفتاری و تغییر مشی را از جانب هاشمی پذیرفت و آماده ی "آری" گفتن به او در انتخابات ریاست جمهوری یازدهم بود، اما در این شرایط بود که اینبار هاشمی "نه" را از جانب حاکمیت با رد صلاحیت از جانب شورای نگهبان شنید.

"نه" شورای نگهبان به هاشمی رفسنجانی تاییدی بود بر بدل شدن ِ حقیقی او به چهره ای کاریزماتیک در جامعه ی ایرانی. اصلاح طلبان ِ پذیرای هاشمی در اوایل دهه 90 آنگاه که دست حمایت او را بر شانه های حسن روحانی مشاهده کردند، در انتخاب شیخ دیپلمات نه تنها تردید نکردند، بلکه در حمایت از او نامزد اصلی خود یعنی محمدرضا عارف را از میدان آن رقابت خارج کردند.

هاشمی رفسنجانی جهت ادامه حیات سیاسی خود سخت نیازمند بدل شدن به چهره ای کاریزماتیک بود، در غیر اینصورت حیات سیاسی او در میانه دهه 70 و با پایان دوران دوم ریاست جمهوری او به پایان رسیده بود. دوران بحرانی پس از انتخابات ریاست جمهوری دهم و همچنین جنجالهای سیاسی ناشی از عملکردهای احمدی نژاد در اویل دهه 90 این شرایط را برای بدل شدن او به چهره ای کاریزماتیک فراهم کرد.

زیست سیاسی در شرایط "انقلابی" همواره نیازمند وجود چهره های کاریزماتیک است. و از این منظر بود که "اعتدالگرایی" و "اصلاح طلبی" نیز برای هاشمی رفسنجانی جز در شرایط انقلابی دارای کارکرد نبود.

در این شرایط است که وجود یک چهره کاریزماتیک می تواند به "شرط کافی" کسب مشروعیت سیاسی و عمومی بدل شود در حالی که عبور از شرایط انقلابی است که وجه کاریزماتیک را در بهترین حالت به "شرط لازم" کسب مشروعیت سیاسی و عمومی بدل می کند.