گزارش ویژه دبستان / بررسی تاریخ انتخابات ریاست جمهوری در ایران
گزارش ویژه دبستان
یادداشت ویژه دبستان
یادداشت ویژه دبستان / سالمرگ شیخ فضل الله
 
 
 
 

بازارچه





من و بابام و بابک،یهویی


                               
                       پول خُرد رو باید خورد  

                 من و بابام و بابک،یهویی  

 



این روزها که بعلت بارش بارون و برف و طوفان و اینجور چیزا دیش های مردم جابجا شده و ماهواره ها چپ و راست قطع میشن مردم عزیز اکثرا اوقات فراغتشون رو به جای تماشای سریالهای کره ای و ترکی و خودمونی رو آوردن به تعقیب اخبار دادگاه بابک زنجانی.

کلا سوژه ای شده این ماجرا. البته معلوم نیست دقیقا سوژه این وسط کیه؟ بابکه ؟ وزارت نفته؟ خودمونیم؟ خودشونن؟ ...

اما ما که به لطف تحریم ها به شدت خودکفا شدیم،خودمون سوژه ی خودمون رو داریم به بقیه هم کاری نداریم. سوژه های ما درباره ماجرای دادگاه بابک زنجانی تا حالا از این قراره :

یادش بخیر این بابای ما از همون اوایل زندگی خودش و زندگی ما یه تئوری بیشتر نداشت تو زندگیش که خلاصه اش میشد اینکه : " هرکسی پول داره همه چی داره و هرکسی پول نداره هیچی نداره".

یه روز در کلاس درس زندگی که همیشه هم یا سر سفره یا پشت در دستشویی برگزار میشد، ایشون همین تئوری رو با صدای بلند اعلام کردند اما جوری که به در بگه و دیوار بشنوه. از اونجایی هم که توی این زندگی کلا همیشه دیوار من بودم، خودم نکته ی قضیه رو گرفتم و گفتم:

"پدرجان! مثلا این دوستتون اقای خسروی که خیلی خیلی پولداره، همه چی داره؟"

بابا گفت: بله که داره ... خیلی هم خوب همه چی داره ... کی گفته نداره؟ چی نداره ؟ آره که همه چی داره ... بر منکرش لعنت ...

گفتم: اما من میگم شعور نداره!

بابا گفت: ببین پسرم! وقتی می خوای دهنتو همینجوری مث کانال کولر باز کنی قبلش یه ندا بده ما سرمون رو بکنیم زیر کرسی که مغزمون تشنج نگیره از حرفات که فقط مث باد سرد میمونه ...

گفتم: یعنی آقا خسروی شعور داره؟

بابا گفت: بله که داره... خوبشم داره ... شعور تو نداری که فکر می کنی اون شعور نداره ... !

گفتم: صحیح! آخه واسه این گفتم که اون روز منو دید و گفت: به اون بابات بگو خیلی بی شعوری!

بابا گفت: خسروی گفته؟ ... اگه اون گفته راس گفته!! حتما یه چیزی می دونه که گفته دیگه ...

گفتم: حالا شما چرا شعور ندارید؟ چون پول ندارید اینجوری شده؟!

(در همین لحظه مادر یه دستش قاشق یه دستش چنگال کوبید تو سر داداشم و گفت : خاک به سرم!)

بابا گفت: چی؟!!! من شعور ندارم؟؟ به من بودی؟؟ به من گفتی بی شعور؟ آره؟!! دیدی خسروی راس گفته که تو بی شعوری...!!! بی شعور! به پدرت میگی بی شعور؟!!

من همینجوری که به سمت در خونه فرار می کردم گفتم: عجبا! خوب اگه خسروی شعور داره که به شما گفته بی شعور...

بابا گفت: ببند محل خروج شعور نداشتت رو ! اون خواسته شعور تو رو بسنجه ببینه میای به پدرت بگی یکی بهش گفته بی شعور یا نه! اینوهم از روی شعورش گفته آقا خسروی... تو بی شعوری که نمی فهمی!

حالا این روزها من دارم می بینم که نه بابا! اون تئوری فقط تئوریه زندگی بابای من نبوده... خیلی ها هستن که فکر می کنن هرکی پول داره همه چی داره و هرچی هم میگه درسته!

حالا در ادامه به بخشهایی از مشاهده دادگاه بابک زنجانی که توسط پدرم در حضور من انجام گرفت،توجه فرمایید!
قاضی: خودتان را معرفی کنید و دفاعیاتتان را ارائه کنید ...

بابک: با سلام.من بابک زنجانی هستم ...

(بابا : آفریـــــــــــن...به به ! یاد بگیر! دیدی چجوری اول حرفهاش سلام کرد؟ آفرین آقا زنجانی! درود بر اون شیری که خوردی!...)

قاضی: شما چرا پول بیت المال را گرفته و پس نداده اید؟

بابک: اون پولی که شما درباره ش حرف می زنید واسه من پول خُرده ...

(بابا: آفرِیــــــــن... پول خرد رو باید خورد!! نوش جونت دلاور ... خسته نباشی پهلوان !! یاد بگیر پسر... یه عمر خوابیدی و خوردی با پول خردت که هیچی با سرمایه کل زندگیت نمیشه یه دربست بگیری بری جاجرود و برگردی... یه خورده پول خرد داشتی الان فهم و شعورت این نبود...)

قاضی: پس قصد نداری پول بیت المال را پس بدی؟

بابک: من دوست ندارم انگشترم رو زنگنه دستش کنه و سوار ماشینم بشه ... اموال منو آتیش بزنید اما به وزارت نفت ندید ...

(بابا: آخ! آخ! آتیشم زدی آقا زنجانی ... من مرده باشم اموالت رو آتیش بزنن! مگه چرخ ماشینت از رو نعش من رد بشه که زنگنه پشت فرمونش باشه! دستش لای در آسانسور گیر کنه دستی که انگشتر شما رو دست کنه! یاد بگیر پسر ... ببین چجوری قدر اموالش رو می دونه ... حالا تا 20تومن گیرت میاد برو کارت شارژ بخر بکنش حرف مفت فرو کن تو گوش دخترهای محل بعد بگو زنگ زدم واسه آگهی استخدام...! د ِ آخه موندم چرا استخدام نمیشی پس؟ تو اگه همین امروز استخدام بشی هم کل عمرت رو حقوق بگیری پول این کارت شارژا نمیشه که ...!)

قاضی: جلسه بعدی دادگاه فردا برگزار می شود

بابک: متشکرم و خداحافظ ...

بابا: ما متشکریم آقا زنجانی ... خداحافظ شما باشه مرد ِ روزهای سخت!! پاشو پسر! پاشو خودتو جمع کن برو تا تا فردا همین موقع خوب به حرفهای آقا زنجانی فکر کن بلکه اتفاق مثبتی توی این زندگی سراسر منفی ت بیوفته ... پاشو به مادرت هم بگو اسپند دود کنه واسه سلامتی آقا زنجانی! الهی با تن سالم و دل خوش آزاد بشن برگردن تمام اموالشون رو بردارن برن خارج از کشور یه عمر با عشق و حال زندگی کنن و عکسهاشون رو بذارن تو فیسبوک ما بریم با کله لایک کنیم ...

در این لحظه بابا دستشو برد از زیر مبل یه پوستر بابک زنجانی رو آورد بیرون و گرفت بالا و با بغض می خوند :

قهرمانان وطن افتخار ملتن 
گل می کارن گل می زنن
از گل به دل پل می زنن 

مادر: چی شد جعفر آقا؟ آقا زنجانی آزاد شدن؟

بابا: ایشون آزاد هستند خانم ... آنکس که اسیر است ماییم که محبوس ِ قفس فهم خویشتنیم!!

مادر: آخی! الهی بگردم ... خیلی وقت بود جمله فلسفی نگفته بودی جعفر آقا! اینو اس ام اس کن واسم لطفا بفرستم واسه بقیه ...

بابا: نخیر خانم! از این پس جملاتم را در وبلاگی تحت عنوان "فلسفه با طعم جعفر" منتشر خواهم کرد ...!

مادر: پس حداقل یه جمله درباره آقا زنجانی بگو من امشب استاتوس بذارم جعفر آقا ...

بابا : خانم بنویس :

با پیش و چپ و راست و با back
این دل شده خون در غم هجران تو بابک