گزارش ویژه دبستان / بررسی تاریخ انتخابات ریاست جمهوری در ایران
گزارش ویژه دبستان
یادداشت ویژه دبستان
یادداشت ویژه دبستان / سالمرگ شیخ فضل الله
 
 
 
 

بازارچه





چوبک و دموکراسی در رمان

پاسخ های احمد آرام به دبستان / 17 سال پس از صادق چوبک

چوبک و دموکراسی در رمان

 دبستان - فرهنگ و هنر  17 سال پس از درگذشت یکی از نامدارترین داستان نویسان ایران،هنوز هم آثار صادق چوبک خواندنی و در ادبیات داستانی ایران بسیار قابل توجه و درخور اهمیت است. "دبستان" به بهانه پانزدهمین سالمرگ صادق چوبک پرسشهای درباره آثار او را با "احمد آرام" در میان گذشته است که در ادامه از نظر می گذرد.

احمد آرام نیز از داستان نویسان شاخص هم روزگار ماست که آثار او  در سالیان اخیر اعتباری برای حوزه ادبیات داستانی ایران بشمار می رود.

 



1 - تنها اثر صادق چوبک است که از آن اقتباس سینمایی انجام گرفته. آیا دیگر آثار چوبک نیز قابلیت آن را دارد که اقتباس سینمایی بشود؟ و اینکه هر اقتباس سینمایی به بدنه ی آن آثر آسیب وارد نمی کند؟


 هر داستانی، حتی «اولیسس» جیمز جویس، که رمانی سخت و پیچیده است، نیز می توان به زبان سینما برگرداند؛ به شرط آنکه بدانیم فیلمنامه نویس چه کسی است و کارگردان تا چه اندازه قابلیت آن را دارد تا نثر را به زبان بصری ترجمه کند.

همه چیز برمی گردد به توانمندی این دو آدم. اما اینکه اقتباس سینمایی از آثار ادبی تا چه اندازه موفقیت آمیز خواهد بود، بر می گردد به این جدال ابدی بین اصحاب سینما و نویسندگان. در حقیقت ما از سینما در تقابل با ادبیات، چه انتظاری خواهیم داشت؟ آیا سینما مدیون ادبیات است یا برعکس؛ این سینماست که ادبیات را قوام می بخشد؟ جواب به این پرسشها واقعاً آسان نیست و زمان می برد.

«گابریل گارسیا مارکز» ترجیح می دهد آثارش در ژانر ادبی خوانده شود تا اینکه روی پرده ی نقره ای خودنمایی کند. همینطور «جی، دی، سالینجر» که به سختی راضی می شود شخصیتهای داستانهاش توی فیلمنامه ها پراکنده شوند. او هرگز رغبتی برای این کار از خود نشان نداده است. ولی از سویی بوده اند آثاری سترگ از ادبیات جهان مانند «برادران کارامازوف» داستایوفسکی، «خوشه های خشم» جان اشتینبک، «برفهای کلیمانجارو» ی ارنست همینگوی و ... که کم و بیش توانسته اند جوهره ی رمان در سینما را پاس بدارند.

داستایوسکی بیشتر از دیگران این شانس را داشته تا در سرتاسر جهان اقتباس های هوشمندانه ای از آثارش صورت بگیرد؛ آن هم به این دلیل که خصلتهای اگزیستانسیال (وجودی) مضامین آثارش؛ که رویکردی بین المللی دارد، همیشه آثار او را به زور نگه می دارد. به همین منظور اغلب فیلمسازان آثار داستایوفسکی را انتخاب می کنند؛ زیرا می دانند پتانسیل قدرتمند درون آثارش این قابلیت را دارد تا سینمای برآمده از این گونه ی ادبی بدنه ی سینما را قوام بخشد.

اما کسانی همچون «هربرت رید» هنرپژوی معاصر معتقد است که قدرت بصری هر اثری جزو ویژگی های آن اثر محسوب می گردد، و میگوید: «اگر از من بخواهید که بارزترین ویژگی یک نوشته ی خوب را بگویم، یک واژه خواهم گفت: بصری بودن آن.» این مقدمه را آوردم تا به شما بگویم که در کلیه آثار چوبک «قدرت بصری» واژگان دارای سویه ای سینمایی است.

فیلم تنگسیر متأسفانه بد ساخته شده است. سینمای امیر نادری با قلم چوبک خیلی فاصله دارد. امیر نادری تنها شیفته ی رگه های سوسیالیستی اثر شده بود؛ و آنقدر این دینامیسم ایدئولوژیکی رمان گیجش کرده بود که نتوانست متنی را که تحت تأثیر فرهنگ بوشهر نوشته شده بود، با ابزار سینمایی به فرهنگ بومی نزدیک سازد؛ او از سویی هم می خواست ژانر سینمای وسترنِ «جان فورد» را نیز چاشنی کار قرار دهد؛ تا ادای دینی به جان فورد داشته باشد؛ و هم صادق چوبک را در این زمینه راضی نگه دارد، مگر می شود!

در نتیجه نه به آن یکی رسید و نه به این یکی؛ و در روند ساخت فیلم، تنگسیر به شکل فرزندی عجیب الخلقه زاده شد. خلاصه ی کلام؛ فیلمنامه اش بیشتر متأثر از ایدئولوژی اش بود تا فرهنگ سوق الجیشی متن. اگر «ابراهیم گلستان» یا «ناصر تقوایی» از این کتاب اقتباس سینمایی می کردند بطبع اثری قابل تأمل وارد تاریخ سینمای ما می شد.

من یک زمانی این فیلم را به دلیل نوستالوژیکی بودنش دوست داشتم، اما بعدها که آن فیلم را از جهات مختلف مرور کردم، دریافتم که به این رمان خیانت شده است. گاه لوکیشن های تخیلی فیلمساز (مانند کپر شیرمحمد)، یا طراحی لباس بسیار بد فیلم، و از همه مصیبت بارتر؛ انتخاب موزیک متن، بیننده را به گمراهی می کشاند.

یک سینماگر توانمند کسی است که مکان و زمان نهفته در اثر را به خوبی بشناسد؛ خصوصاً اثری که متکی به معماری سنتی منطقه است. به جرأت می توان گفت که فیلمساز آن همه لوکیشن طبیعی و باشکوه را به هدر داد؛ آن معماری شکوهمند سنتی، که متأسفانه امروز چیزی ازش باقی نمانده است، نیز به خوبی در فیلم دیده نشد.

گویش آدمهای بومی در فیلم ما را به یاد کولی هایی می انداخت که معلوم نبود از کدام نقطه ی جغرافیایی وارد بوشهر شده بودند (این قضیه در گریم نوری کسرایی زن شیرمحمد کاملاً مشهود بود، ما بیشتر او را یک زن کولی می دیدیم تا یک زن بوشهری).

همه ی اینها نتیجه ی کم دقتی کارگردان و سلطه ی تهیه کننده بر عوامل سازنده داشت. حتی چوبک هم پس از دیدن فیلم خیلی دلخور شده بود. البته چوبک هم آدم بدشانسی بود؛ مثلاً ابراهیم گلستان زمانی که امتیاز داستان «چرا دریا توفانی شد» از مجموعه ی «انتری که لوطیش مرده بود» را خریداری کرد، قصد داشت تا بر اساس آن داستان و با عنوان فیلم «دریا»، و با شرکت فروغ فرخزاد، آنرا جلوی دوربین ببرد، گویا چند سکانس از فیلم را نیز در استودیو کار کرده بود که متأسفانه به دلایلی کار متوقف می شود. چوبک آدم بدشانسی بود.


 

2- با توجه به رئالیستی که در آثار چوبک موج می زند، این پرسش مطرح می گردد که چرا در آثار نویسندگان نسل بعد از او، این رئالیسم بدانگونه مشهود نیست، آیا آرمانگرایی نویسندگان نسل جدید موجب این امر شده یا شرایط دیگری بر جامعه مجال خلق این گونه رئالیسم را در ادبیات سلب کرده است؟


ببینید شما وقتی که به ادبیات جهان نگاه می کنید، خصوصاً ادبیات جوامع بسته، درمی یابید که نویسنده با تمام سختی ها و بگیر و ببندها از پای نمی نشیند، و با شگردهای مخصوص نوشتاری، یا با تکنیکهای پیچیده حرف خودش را می زند. این کوششهایی که در آن جوامع صورت می گرفت اثر نویسندگانش را پیچیده و گاه غامض می کرد. از این نمونه در آمریکای لاتین فراوان است.

به رمان «پدرسالار»« مارکز نگاه کنید، به آثار «خولیوکولتازار» و «کارلوس فوئنتس» یا «ماریو وارگاس یوسا» نظر بیندازید، آنها با تشریح آناتومی دیکتاتورهای خون آشام زمانه ی خود، آدمهای زورمدار را در آثارشان ریش ریش کرده اند و دیگر مجال نمی دهند تا دیکتاتور تازه نفسی از راه برسد. آنها کتاب پشت کتاب چاپ می کنند تا به جهانیان بگویند در کلمبیا، آرژانتین، مکزیک، دومینیکن و شیلی و جاهای دیگر از آمریکای جنوبی چه خبر است.

اخیراً «ماریو وارگاس یوسا» نامه ای سرگشاده به باقی مانده ی دیکتاتورهای آمریکای لاتین نوشته و گفته است: «بترسید از روزی که نسل جدید نویسندگان شما را به درون آثارشان بکشانند و به نمایش بگذارند». این یعنی ادبیات متعهد.

اما اینکه می پرسید چرا آن رئالیستی که در آثار چوبک دیده می شود اکنون به چشم نمی آید، باید به شما جواب بدهم، قرار نیست نویسندگان جدید نعل به نعل، رئالیسم او را دنبال کنند. چوبک در زمانه ی خودش و با رئالیسم خودش توانست ادبیات مدرن را به کمک دوستانش رقم بزند، اما امروزه این طور نیست. زمانه طور دیگری شده است. اغلب نویسندگان جوان به سمت و سوی «فرانتس کافکا»، «آنتوان چخوف»، «ریموند کارور»، «ریچارد براتیگان» و نویسندگان پسامدرن کشیده شده اند.

و این یعنی تحول، یعنی ساختارشکنی ادبی. بطبع آثاری که در این زمینه به چاپ می رسد دیگر حال و هوای چوبکی ندارد، و باید هم این طور باشد؛ چرا چون چوبک تحت تأثیر تاریخی بود که متعلق به زمانه ی خودش بود. الان حرفها و روایتها چیز دیگری است. الان اغلب آثارها درون گرا شده اند، چون روحیه ها عوض شده، چون جامعه روز به روز دارد پیچیده تر می شود.

هر گاه در جامعه ای دگرگونی سیاسی بوجود آید، بطبع این دگرگونی چیزهای تازه تری را هم با خود می آورد و چه بسا که ممکن است این چیزها بر جامعه تحمیل شود؛ و در تمام جهان این اتفاق ها می افتد.

شما توجه کنید به موج ترجمه های جدید از آثار ادبی مدرن و پست مدرن، این ها چهره ی ادبیات معاصر ما را عوض کرده است. پنجاه سال پیش از این «رنسانس ترجمه» وجود نداشت؛ حتا کتابها به درستی چاپ نمی شد، چون دستگاه چاپ دیجیتالی تا حد امروز بازار را اشباع نکرده بود. بیایید تفاوت چاپ در آن زمان با این زمان را با هم مقایسه کنید؛ امروز چاپ سرعت گرفته است، امروز هر کسی با داشتن یک کامپیوتر و دستگاه تکثیر می تواند کتاب خودش را توی خانه اش به چاپ برساند و از طریق اینترنت به بازارهای جهانی ارسال نماید.

خوب، آیا این تکنیکهای نوین روی ادبیات اثر نمی گذارد؟ امروزه همه چیز مدرن و در دسترس است، بطبع در این روند ساختارشکنی از مرزهای ممنوعه می گذرد و این مربوط به تمام دنیاست. اگر آن روزها شیرمحمد بوسیله ی چوبک خلق شد، با شرایط همان روزها بود؛ امروزه اگر این تیپ وارد ادبیات مدرن بشود، مطمئن باشید که پوسته عوض می کند؛ و این شخصیت انقلابی یک جورهایی تحت تأثیر روزگار خود قرار می گیرد.

3- با توجه به ارتباط قابل تأمل عینیت و ذهنیت در آثار چوبک، بوشهر زمان چوبک در خلق آثار او چه جایگاهی دارد؟

چوبک در زمانه ی خودش بوشهر را خوب می شناخت، نه تنها بوشهر، بلکه شیراز و تهران را هم در آثارش خوب تصویر کرده است. من از احساسات ناسیونالیستی خوشم نمی آید. اینکه آدم بخواهد تنها متکی بر یک شرایط خاص جغرافیایی باشد و تنها برای همین شرایط هم بنویسد، به نظرم یکسویه تصمیم گرفته است. این تعصب های سنتی دورانش به پایان رسیده و چیز خوش آیندی نیست. نویسنده که نباید پشت کند به یک تمدن باستانی چند هزار ساله و تمام فرهنگ پویای کشورش با تعصب زادگاهی به عقب براند.

مگر لازم و ملزوم است که نویسنده فقط حزبی فکر کند و حزبی بنویسد. نه، این را نمی پسندم. نویسنده انسان مستقلی است که گاه تحت تأثیر یک شرایط جغرافیایی قرار می  گیرد و در آن حیطه قلم فرسایی می کند و فردایش در مکانی دیگر و جغرافیایی دیگر به خلق آثار خود می نشیند. قدرت نویسنده باید بر این باشد تا تمام ایران را به خوبی توصیف کند. تازه چوبک هم زیاد در بوشهر زندگی نکرده بود؛ او در کودکی به شیراز مهاجرت می کند و بعدترها به تهران.

به گمانم فقط یکبار به بوشهر آمد، که آن هم یک سفر اسطوره ای بود. همان روز آمد و فردایش رفت. معهذا هر گاه او می خواست ماجرایی را در بوشهر شرح دهد، قلم شگفت انگیزش به کار می افتاد. آن طور که من شنیده ام و می دانم که درست هم هست؛ چوبک مادربزرگ پدری داشت که گویا فرهنگ مصور و شفاهی بوشهر بود و چوبک از او خیلی کمک می گرفت.

شما به واژگان بومی در تنگسیر و داستانهای دیگرش توجه کنید؛ اغلب واژگانی است که امروزه ناپدید شده اند. تصویر یک بندر غم انگیز و در عین حال زنده در داستان «چرا دریا طوفانی شد» را بررسی کنید؛ توصیف ها شگفت انگیز است. چهل سال است که من این داستان را مرتباً مرور می کنم؛ داستانی که یک نگاه سمبلیک دهشتناک را در خود پنهان نگه داشته است؛ داستانی که دریا را به عنوان شاهدی تهدیدآمیز به درون خانه می کشاند. چوبک این است. هنوز فرصت داریم از او چیزهای خوبی بیاموزیم.

4- در داستانهای چوبک رد پای تکنیکهای نویسندگی از نویسندگان بزرگ جهان به چشم می خورد؛ به نظر شما آیا چوبک آگاهانه و با اشراف این تکنیکهای نویسندگی را وارد داستان نویسی ایران کرد یا خیر؟

 چون این سوال شما کمی جنبه ی تاریخی دارد، اجازه دهید از این منظر وارد بشویم، ببیند، می گویند ترجمه رمان های تاریخی اروپا، از سالهای 1260 شمسی به بعد در ایران شروع شد و ساختار رمانهای تاریخی ایران را دگرگون کرد.

این حادثه ادبی به زمان تأسیس دارالفنون هم ارتباط دارد، چون آغاز دوران تجددگرایی را رقم می زند و بعدها با برگشتن دانشجویان ایرانی که در زمان عباس میرزا به انگلیس رفته بودند، چهره ی پایتخت از نظر سنتی عوض می شود و به سمت علم و فنون کشیده می شود، که البته در دوران رضاشاه به بار می نشیند. حتی صنعت چاپ توسط یکی از همین دانشجویان یعنی «میرزا صالح شیرازی» به ایران آورده می شود.

این کوشش ها گرچه بعضی جاها ناکام می ماند، اما در درازمدت جواب می دهد. مثلاً همین صنعت چاپ خیلی تغییرات ایجاد می کند و چند روزنامه بیرون می آید. باید اشاره کرد که همزمان با صنعت چاپ ترجمه ها هم شروع می شود. برای مثال دو کتاب از «الکساندر دوما» ترجمه می شود. یکی «کنت مونت کریستو» و دیگری «سه تفنگدار» که فضاهای این دو کتاب باب طبع نویسندگان عامه گرای آن روزگار قرار می گیرد و در آن زمان نوعی ادبیات کلاسیک پایه ریزی می شود.

پیش از اینها در سال 1259 هجری قمری «هزار و یک شب» هم در آغاز سلطنت ناصرالدین شاه در تبریز ترجمه و چاپ شده بود و نوعی نثر فارسی قاجاری پدید آمده بود. اینها را می گویم تا بدانید که ساخت فرهنگی ایران آمادگی همه نوع پیشرفت ادبی و علمی را داشت. وقتی که مجلات مختلف در دوران پهلوی ها به چاپ می رسد و طبقه تحصیلکرده به وجود می آید. با چاپ پاورقی های این مجلات نویسندگانی مانند «حسنقلی مستعان» ، «محمد حجازی»، «جواد فاضل»، «محمد مسعود» و «علی دشتی» وارد گود می شوند.

آنها صرفاً داستانهای عاشقانه، رمانتیک و سوزناک را می نوشتند و گاهی مانند محمد مسعود دلمشغول مسائل اجتماعی هم در کارهاشان دیده می شد. اما یک رنسانس در شعر و داستان به وجود آمد که چهره ی ادبی این کشور را عوض کرد. «صادق هدایت» به نو کردن داستان می پردازد و بعد از آن «نیما یوشیج» در شعر پارسی انقلاب می کند. هر دوی آنها انسانهای بدعت گذاری بودند و می دانستند پسامد این جنبش ادبی به کجا خواهد رسید.

این را فراموش نکنید که فلات ایران همیشه در دوران گذار به سر می برد. چوبک که در آن زمان جوان بود و دوستی صمیمانه ای داشت با صادق هدایت؛ از این طریق با ادبیات غرب آشنا می شود. هر دوی آنها زبان می دانستند و کتابها را به زبان اصلی می خواندند. هدایت هر وقت کتابی به دستش می رسید اول از همه آن را به چوبک می رساند، بطبع در این میان آثاری از «ویلیام فاکنر» ، «همینگوی» و یا «مارسل پروست» هم وجود داشته است؛ همه به زبان اصلی، چوبک در این زمانه یک تغییر اساسی می کند، چون بعدها رمان اولیسس جیمزجویس را هم می خواند که با تأثیر پذیری از این رمان و رمان دیگری از فاکنر که به نام «گور به گور» ترجمه شده، نطفه ی رمان گرانسنگ «سنگ صبور» بسته می شود.

چوبک خیلی سریع تن به مدرنیته می دهد و تکنیک «جریان سیال ذهن» را می پذیرد و با گسستی از گذشته شیوه های نوشتاری سنتی را عقب می راند تا به معیارهای نو برسد. رمان «سنگ صبور» رمانی مدرن و قابل تأمل است که هنوز خواندن آن تازه و نو است، همچون «بوف کور» هدایت. در حقیقت رمان سنگ صبور در زمانه ی خود یک اثر ساختار شکنانه ای محسوب می شود که البته آن زمان دشمنان زیادی هم گرد کتاب جمع شدند و از دریچه ی اخلاق گرایانه به آن تازیانه زدند؛ اما واقعیت این است که سنگ صبور ادبیات دهه ی چهل را تحت تأثیر قرار می دهد و مردم از این طریق با لایه های زیرین و فرودست جامعه آشنا می شوند.

5- با توجه به تفاوت قابل توجهی که در روح و فضا و تکنیک دو رمان تنگسیر و سنگ صبور وجود دارد، این تفاوت یا گذار را هم در زمینه فرم و محتوی چگونه ارزیابی می کنید؟

 بیاییم به این مسئله اشاره کنیم که چوبک در هر دو رمانش زبان داستانی نوینی خلق می کند، چرا چون به دموکراسی در رمان معتقد بود. در تنگسیر ما با فضای پیچیده ای روبرو نیستیم. این رمان به راحتی خوانده می شود.

حتی گویش های محلی هم خواننده را عذاب نمی دهد؛ چون فضا پر از تصویر است و چوبک با تسلط بر ایماژها و نشانه ها دقیقاً می داند مسیر رمان را چگونه به پیش ببرد و به جذابیت آن بیفزاید. و البته این را هم در نظر بگیریم که چوبک به صرف کاربرد گویش محلی این رمان را نمی نویسد، ما می دانیم اگر هدف نویسنده ی ادبیات دیارگرا فقط تکیه بر عوامل فولکلوریک و سنتها و باورهای جنوب باشد، داستان به عمق نمی رسد؛ و داستان یک جورهایی توریستی باقی می ماند.

چوبک آگاهانه این رمان را به سامان می رساند؛ و این جذابیت درونی رمان ما را می رساند به همان ریشه های سوسیالیستی و عملکرد مردمی شیرمحمد. این اعتقاد او به سوسیالیسم برمی گردد به دوران جوانی اش که مدتی عضو حزب توده بود. چاپ تنگسیر در روزگار پرالتهاب سیاسی دهه ی چهل صورت می پذیرد؛ دهه ای که اغلب آثار نویسندگان به سمت نوعی بیان سمبلیک کشیده می شود و نخستین جوانه های مبهم نویسی در آن دوران در حقیقت نوعی رویکرد روشنفکرانه بود.

اینکه ناگهان یک شخصیت مردمی از دل یک رمان بیرون می زند تا حرفهای امروزیش را در تاریخی پیش تر بازگو کند؛ نشانه ی نوعی خفقان ادبی در آن دوران بود. پس محتوا و موضوعیت رمان تنگسیر نوعی تکنیک می طلبید؛ تکنیکی که می خواست طبق ایدئولوژی رمان جنبه های مردمی یک حرکت فردی را به اقشار مردم تعمیم بخشد.

مردم شهر پس از شنیدن خبر قتل های پی در پی افرادی از طبقه ی زورمدار و تمامیت خواه، بسیار مسرور می شوند و حتی در زندگی واقعی شیرمحمد مردم او را به سمت خوزستان و سپس به یکی از کشورهای عربی فراری می دهند. این داستان سر راست را باید سر راست روایت کرد. اما رمان سنگ صبور حکایتی دیگر دارد.

این رمان محصول 1345 است و چوبک کوشش می کند با چاپ این رمان بساط سلسله مراتبی را برچیند که بیشتر به ضرر رمان مدرن بود. و به گفته ی «یهوشوا» متفکر امریکایی، در مقاله ی «دموکراسی مدرن و رمان»؛ این یک اصل دموکراتیک است. او می نویسد:«یکی از اصول بنیادی دموکراسی توجه کردن به صداهای واقعیت است، به طوری که هر صدا دارای یک مقام دموکراتیک یعنی دارای حقوق برابری برای شنیده شدن باشد.» شما ملاحظه بفرمایید که چوبک در سنگ صبور که رمانی چند صدایی است، برای هر شخصیت یک زبان و یک ذهنیت خاص آن زبان را می آفریند.

هر کس در این رمان به شما نزدیک می شود لحن و بیان خاص خودش را به همراه دارد و در حقیقت این احترام «به نظام نظارت بر فرایندهای تصمیم گیری» است، زیرا این آدمها و شخصیت های محوری رمان با آزادی و استقلال از بطن رمان بیرون آمده اند؛ و چوبک به عنوان نویسنده ای دموکراتیک هیچ محدودیتی در خلق آنها قائل نمی شود.

رمان مدرن برای زاده شدن باید از چنین اصول دموکراتیک گذر نماید. این خط مشی برآمده از چنین قانونمندی صراحت کار نویسنده را عیان می سازد. پس این تفاوت فرمیک و ساختاری به دلیل تفاوت نوع مهندسی دموکراسی در این دو اثر می باشد.